دوران ابتدایی 5 - توجه مهم (تاپایان مستند سازی کپی برداری نشود )

زمان دوران ابتدایی من

وقتی که تنهایی به فکر فرو می روم و یاد گذشته می کنم از خود بی خود شده اشک در چشم هایم تلو تلو می خورد

وقتی الطاف بعضی دوستان را می خوانم این اشک جاری می شود

محله توی ده مخصوصا همسایه های قدیمی  بر اثر گذشت زمان  دست خوش تغییرات اساسی شده اند

ما خودمان در زمان دوران ابتدایی از مجموع 8 خواهر و برادر 5 نفرمان در یک اتاق زندگی می کردیم خودم احمد برادرم حسن (محمود ) –برادرم محمد رضا – برادرم عباس  و خواهرم که همسزش از علی آباد ابوزید آباد به نام محمد قاسم زاده ما 5 نفر و پدر و مادرم که  7 نفر بودیم در یک اتاق که این اتاق یک  پس اتاقی داشت زندگی می کردیم قبل از این زمان حسین برادرم و دو خواهرم که یکی در نوش آباد همسر آقای تا جری و دیگری در محله دربریگ همسر آقای ماشاالله رزاقی شده بودند از خانه پدرم رفته بودند

 مثل امروز هر کدام یک اتاق نداشتیم ساختمان ما حال و آشپز خانه  اپن  با کابین های ام دی اف و حمام  کاشی کرده و اتاق های چند دری نداشت یک اتاق و یک اتاق گاز کشی نبود یک بشکه 220 لیتری را اول زمستان نفت سفید انبار می کردیم برای سماور و بخاری والر و و یا علا الدین استفاده می کردیم

اجاق گاز ما هم با کپسول های 17 کیلویی کار می کرد کپسول گاز ما سبز بود و برای شارژ ان باید هر چند هفته یک بار باید ترک چرخ ببندیم و بریم چهار تا محله اون ور تر منزل آقای مهدوی کوچه جنب کارخانه برق و بگذاریم تو نوبت و بعد دوباره برویم بیاوریم  انصافا کار سختی بود اما ما با آن عادت کرده بودیم

کا ر پدرم کار گر بنایی کارخانه شماره 1 کاشان بود شنبه با دو چرخه میرفت کاشان آخر هفته می آمد شب ها در زیارت حبیب موسی در یکی از حجره هایش می خوابید خیلی برای او سخت بود چون عدم گواهینامه دوچرخه و عدم نمره پلاک دو چرخه او و ایراد ماموران شهر بانی او را کلافه کرده بود 

 همسایه بعدی خانم مسنی بود که  در سال ..... فوت کرد او خواهر آقا محمد محققی بود  او با بافتن قالی دست باف برای همسایه ها خرجی خود را تامین می کرد

همسایه بعدی داماد این خانم سید جعفر شریفیان بود اهل آران بود ازدواج مجدد او با دختر همسایه ما و داماد سر خونه شده بود و ساکن او هم تا آن زمان دو پسر داشت سید باقر (ابولفضل ) بعد از یک ازدواج نا موفق هم اکنون داماد طایفه نوحیان است و کارمند شهرداری پسر دوم سید جواد که با هم سن و هم کلاسی بودیم بعد سید جعفر از خانه ما رفت و در کنار امام زاده هادی ع بیدگل ساکن شد که تا به حال در انجا ساکن است  شغل او قالی بافی بود

  همسایه بعدی ما حسین برادرم بود او داری یک پسر و دو دختر است مهدی پسرش و داماد او رحمت دهقانی و دختر دیگرش که در علی آباد کویر شوهر دارد خانواده اش را تشکیل می دهد او گارگر کار خانه شماره 3 کاشان بود

 همسایه بعدی علی اکبر رضاحاجی بود با مادرش.. علی اکبر  از محله یزدلان زن کرفته بود طایفه شهری   آن زمان  علی اکبردو پسر داشت حسین رضا حاجی  و  امیرو یک دختر که ظاهرا در خانه قدیمی در کوچه جنب حسینیه یزدلان به دنیا امده بوده اند  و بعد امده بودند با مادر بزرگشان زندگی می کردند که او هم از خانه ما رفت ودر کوچه شهید اصیلیان همسایه حسن برادرم ساکن شده و هم کنون هست  او کار گر کار خانه راوند بود تا باز نشست شد

همسایه دیگر آقا محمد محققی بود از راوند از سادات زن گرفته بود آقا محمد از خانواده آخوند و با سواد بود کارش قالی بافی  بود و گاهی دعا نویسی می کرد اقا محمد 5 پسر داشت (علی – عباس –حسن –حسین – احمد ) که علی در راوند ساکن بود و عباس همسایه دیگر مابود حسن و حسین هم بعد از ازدواج رفتند راوند احمد هم شهید شد  اقا محمد یک دختر داشت ساکن تهران اما شوهرش راوندی بود

همسایه دیگر ما میرزا علی نقی بیدگلی بود دو پسر داشت محمد و علی و یک دختر شغل او یادم نیست چه بود

همسایه دیگر ما حاجی خانم نازنین حسن زاده مادر شهید ان عظیم زاده بود او زن دوم ارباب احمد عظیم زاده شده بود از او سه پسر داشت حمید که حالا در قم ساکن است و داماد طا یفه خادم است و دو پسر دیگر آن علی رضا و حسین شهید شدند شغل حا جی نازنین قالی بافی بود بعد از ارباب  احمد طلاق گرفت و زن محمود صلواتی شد و از او عباس صلواتی را داشت   حاجی نازنین بعد از خانه ما رفت و در کوچه 5 دستگاه خیابان امام ساکن شد تا از دنیا رفت

این جمع زیاد (50 نفری ) که در حال حاضر شاید به 500 نفر رسیده باشند  همه در کنار هم در یک خانه زندگی می کردیم  با صفا با عاطفه دور از تجاوز به حقوق یکدیگر مانند خواهر برادر پدر پسر مادر دختر فکر نمی کنم کسی در دنیا باشد بتواند این جمعیت را  با این حالت در زیر سقف خانه 1000 متری محله توی ده جمع کند یادش به خیر  تغییرات محله در پست بعدی ......

دوران ابتدایی 4  - توجه مهم (تاپایان مستند سازی کپی برداری نشود )


زمانی که من دوران ابتدایی را می خواندم در محله توی ده زندگی می کردیم

کوچه ما نامش کوچه ملاها بود

که ابتدای ان از بازار ساطع با عبور از یک سوراخ کوچه مانند شروع می شد تا به انتهای ان که بن بست  و معروف به کوچه شیروانی بود ختم می شد

  شهر داری بیدگل قدیم (خانه صابری ) در زمان شهرداری ارباب علی پارسا در کوچه ما بود

موازی کوچه ما کوچه دراز بیدگل معروف به کوچه محقق بود

خانه ما یک خانه قدیمی که 9 خانوار در ان زندگی می کردیم 1- خودمان 2-خانواده محققیان 3- خانواده شریفیان 4-خانواده حسین برادرم 5- خانواده رضا حاجی  و مادرش6- خانواده محققی پدر 7- خانواده عباس محققی 8-خانواده بیدگلی 9- خانواده عظیم زاده همسایه های ما بو دند

  خانه ما   درست مرز بین محله باغ علوی و توی ده قرار داشت درب خانه بالا به محله توی ده کوچه ملا و درب پایین به کوچه اب انبار باغ علوی باز می شد

ما همسایه ها در اتاق های مستقل با حیاطی مشترک در حدود 500 متر مربع با صداقت و پاکی و با محبت زندگی می کردیم خوشی هایمان و دعواهایمان هردو برایمان عزیز و محترم بود به صورتی که حسرت ان را باید به گور ببریم

ما از درب پایین از محله باغ علوی عبور می کردیم و به مدرسه کاشانچی می رفتیم

من و شهید احمد محققی و جواد شریفیان با هم همسایه  و هم کلاسی و در کنار همدیگر زندگی می کردیم  با هم درس می خواندیم با هم بازی می کردیم و با هم به مدرسه می رفتیم

پدرم بیشتر با  مرحوم اقای محمد محققی بیشتر دوست بود و رفیق قدیمی بودند و تنها کسی که روی پدرم نفوذ داشت و پدرم با او رو در بایستی داشت فقط او بود خدایش بیامرزد

در خانه ما محلی بود که ما به او جوب می گفتیم حدود 30 پله خا ک رسی را پایین می رفتیم به جوی ابی میرسیدیم این جوی اب همان رشته قنات های بیدگل بود که اب را از فواصل دو خارج از روستا  به مزرعه های خارج از بیدگل برای کشاورزی می برد  در مسیر این سردابه مانند ها در خانه ها کنده می شد و مردم برای شتشوی لباس و ظرف و اب تنی و شستن پای بچه های خرد سال از او رایگان استفاده می کردند و برای کسانی که قنات ها را تمیز  و لای روبی می کردند به عنوان راه ورود و خروج استفاده می شد

 من که بچه بودم مادرم من ر ا بغل می کرد و از اینهمه پله رسی پایین می رفت و بعد از شتشو دوباره بغل کنان بالا و به اتاق خودمان می رفت اب این جوب ها کرم بود و احساس لذت در اب مانده داشت

همه خانه به این بزرگی یک توالت داشت که باید گاهی اوقات در صف بیایستی و موقع که نوبت مان می شد حس دستشویی از ما می رفت و دست خالی برمی گشتیم  دستشویی ما لامپ نداشت  شیر اب نداشت در شب برای رفتن به دستشویی  باید چراغ دستی که نوعی چراغ که با نفت  سفید کار می کند و نورکمی دارد  را روشن کرده و با احتیاط که نکند یک وقتی پر پر کند و خاموش شود بریم دستشویی زمانی که چراغ دستی در بین راه دراز و طولانی مسیر دستشویی خاموش می شد و دوباره برمی گشتیم اتاق  برای روشن کردن مجدد چراغ دستی و یا زمانی که وسط دستشویی کردن چراغ دستی پر پر می کرد و خاموش می شد و ما در ظلمات محض با یک افتابه اب مجبور بودیم از توالت بیاییم بیرون تا نوبت بعدی وارد شود یادم نمی رود

شستن دست با اب و صابون نبود با آب  یک افتابه خودمان می شستیم و با همان دست شروع به غذا خوردن می کردیم

 هفته ای یک بار هم می رفتیم حمام عمومی ما که ادای می کردیم اهل دو محل هستیم گاهی اوقات به حمام باغ علوی که سر پرست آن اقا مصطفی سیدیان بود می رفتیم اما بیشتر میر فتیم حمام بازار توی ده بیدگل که سر پرست او مرحوم  اسامحمود کجایی بود خدایش بیامرزد  برای رفتن به حمام باید بسه نه یا بخچه را ببندیم یک کاسه یا لگن که در او کیسه –سفید اب –شامپو – صابون – سرکه -  سدر –انار – پرتغال و... بود می گذاشتیم و با برادرانم می رفتیم حمام حدود دو ساعت طول می کشید اول سر صبر کیسه کشی و بعد شامپو و لیف و افرو شدن و بیرون امدن و مثل خان شدن سفید و تمیز و خوشکل می امدیم خانه تا هفته بعد من بیشتر با برادرانم می رفتم حمام در طول عمرم فقط یکبار با پدرم رفتم حمام ما گاهی اوقات به حمام فخار خانه به سر پرستی مرحوم عنایتی خدایش بیامرزد هم می رفتیم

تسلیت محرم

محرم

محرم ماه پیروزی خون بر شمشیر

دوران ابتدایی3  - توجه مهم (تاپایان مستند سازی کپی برداری نشود )

زمان دوران ابتدایی من

مدرسه کاشانچی 2 در خیابان  شهید رجایی کنونی واقع بود

 قسمتی از دیوار گلی  که ادامه برج و باروی قدیمی بیدگل بوده هنوز بر جا مانده بود این دیوار از دوازه ..... که محل کنونی مسجد محقق است شروع و ادامه ان به دروازه .... محل کنونی ابتدای بلوار واصف ختم می شد

دیواری بلند و گلی باقی مانده از قبل نشان می داد که مدرسه را در خارج از دیوار یا خارج ار روستا ساخته بوده اند

پشت دیوار را به صورت خیابانی  (کو چه  خیلی پهن ) احداث و نبش ان مدرسه را بنا کرده بودند

یادم نیست که آن زمان نام این خیابا ن  یا کوچه  خیلی پهن چه بود

اما حالا خیابان شهید رجایی نام دارد

اما مدرسه را به صورت ویلایی ساخته بودند یعنی در وسط عرصه موجود یک حیاط در جلو نبش خیابان و یک حیاط هم تقریبا به همین اندازه در پشت مدرسه  و از دو طرف می توانستیم به حیاط پشتی برویم

کنار حیاط جلو بر خیابان دست راست یک باغچه کوچکی بود ودر موازات آن سرویس دستشوییها (توالت ) بود

ساختمان مدرسه به صورتی ساخته شده بود وقتی وارد مدرسه می شدی پنجره های سالن و دفتر مدیر را می دیدی پنجره دفتر در وسط و در طرفین آن پنجره های سالن بود پنجره های کلاسها از حیاط پشتی   قابل مشاهده بود

ساختمان یک طبقه بود با یک سالن موازی با خیابان که از دو درب ورودی ان که یکی از طرف راست از راه رویی که دو حیاط را به هم متصل می کرد  و یک درب در حیاط پشتی درست در وسط سالن قرار داشت  وارد سالن می شدیم 

وقتی از روبرو به ساختمان نگاه می کردی از دست چپ اول کلاس اول بعد کلاس دوم بعد کلاس سوم بود بعد وارد هشتی سالن می شدی که درب دفتر مدیر و آبدارخانه و کتابخانه به آن باز میشد در ادامه سالن طرف چپ کلاس چهارم و بعد کلاس پنجم بود

حیاط پشتی دیوارش با خانه آقای صفایی مستخدم مدرسه مشترک بود آقای صفایی در اوقاتی که کارش سبک تر می شد ازسر دیوار مدرسه   با  هنرمندی خاص به آن طرف می پرید و سری به خانه می زد

مدرسه علی رغم کوچکی آن  با صفا و دلواز بود محیط تحصیل و بازی کردن برای بچه ها کافی بود پنج سال زندگی علمی در آن  ما با او  خو گرفته بودیم  هر زمان که از کنار ان عبور می کردیم

خاطرات کودکی مانند سریال پنج قسمتی که هر قسمت آن یک سال بود از جلو چشمان ما رد می شد .

همچنانکه در پست های قبلی گفتم من در طول  پنج سال  تحصیل در این مدرسه عکسی از آقا یا خانم  کاشانچی بر در و دیوار مدرسه ندیدم کسی  او را برای ما معرفی نکرد که چرا ایشان از کاشان در بیدگل مدرسه ساخته است ایا او خیر مدرسه ساز بوده است یا هدفی دیگر داشته است این کار را به شما خواننده این نوشتار می سپارم تا در نظرات ما را کمک و این پست را کامل کنید (...............)


بعد این مدرسه  توسط اداره آموزش  و پرورش به نام شهیدان جند قیان و ..... تغییر  نام پیدا کرد

بعد با پیدا شدن سر و کله سر مایه داری به نام اقای ابریشم چی تحت نام خیر مدرسه ساز ساختمان مدرسه را از ریشه و بن خراب کرد و با خرید ساختمانهای اطراف مدرسه ای به سبک روز 1390 و بزرگتر در ان بنا نمود و نام خود را بر سردرب ان حک کرد

نمی دانم در طول چهل سال اینده نام و ساختمان ای مدرسه دستخوش چه تغییراتی قرار خواهد گرفت خدا می داند

آیا حذف نام فردی که در چهل و اندی سال قبل زمانی که خیر مدرسه ساز به فکر هیچ انسانی نمی امد و مفهومی نداشت  از کاشان تصمیم به ساخت مدرسه برای سواد آموزی مردم بیدگل  می گیرد کار درستی بوده یا خیر بهتر می دانم  در بخش نظرات آن را نقد کنید 

نامه حضرت علی علیه السلام به مالك اشتر نخعى

نامه حضرت علی علیه السلام به مالك اشتر نخعى

به نام خداوند بخشنده مهربان، اين فرمان بنده خدا على امير مومنان، به مالك اشتر پسر حارث است، در عهدى كه با او دارد، هنگامى كه او را به فرماندارى مصر برمى گزيند تا خراج آن ديار را جمع آورد، و با دشمنانش نبرد كند، كار مردم را اصلاح، و شهرهاى مصر را آباد سازد.

و

اخرین عکس مرحوم پدرم

مباهله

روز 19 آبان 1391 رو ز مباهله است

همه چیز در باره روز مباهله اینجا و رویداد مباهله اینجا و اعمال مستحبی این روز اینجا امام علی ع و مباهله اینجا و تفسیر ایه مباهله اینجاو خلاصه مطلب اینجا

دوران ابتدایی2  - توجه مهم (تاپایان مستند سازی کپی برداری نشود )

دوران ابتدایی من در زمان حکومت شاهنشاهی پهلوی دوم محمد رضا شاه بود

هر سال در چهارم ابان به مناسبت.........  مدیر مدرسه اقای ربانی بچه را اماده می کرد تا در تربیت بدنی واقع در خیابان نواب در مقابل عکس شاه رژه بروند

در کلاس پنجم بودم که مدیر مدرسه اعلام کرد کلاس پنجمی ها باید فردا پنج ریال برای لباس رژه فردا بیاورند

من هر هفته ای سه عدد پنج ریا لی از مرحوم پدرم می گرفتم هر دو روز پنج ریال خرج می کردم

حاجی اقا فتح القریب روبروی مدرسه کاشانچی شماره  2 ( شماره 1 آن را  نمی دانم کجا ساخته بود )  مغازه داشت با دو ریال یک کاسه عدسی و نصف نان ببری می خریدیم و تا ظهر شکم سیری داشتیم غلام کور (قربانی ) هم با ...ریال نصف نان ببری به ما می داد 

من مجبور بودم دو روز گرسنگی را تحمل کنم تا مورد باز خواست مدیر قرار نگیرم

با  پرداخت پنج ریال به مدیر مدرسه یک عدد شورت  ورزشی+یک جفت جوراب     کاموایی که تا بالای زانو می امد که من تااین تاریخ ان جوراب را در صندوق خانه نگه داشته ام  (5/8/1355 لغایت 5/8/1391  که 36 سال میشود  )+یک زیر پوش +یک جفت کفش کتانی سفید فوتبال سفید چینی  دریافت کردم

  4 ابان 1355 من جلو رژه پرچم دار بودم و بقیه بچه ها در پشت سرم پا میزدند 123 جاوید شاه شعار ما بود

 در تربیت بدنی  عکس قدی بلند شاه را می گذاشتند رئیس پاسگاه و دیگر مقامات دولتی شهر روی صندلی نشسته بودند و ما در مقابل انها رژه می رفتیم و پا میزدیم تا ظهر دیگر مدرسه خبری نبود و از کلاس فرار می کردیم

تغذیه که ما می گرفتیم قرار بود از شیر پاکتی یا میوه (موز – سیب – پر تغال که حالا در بازا میوه نمونه اش پیدا نمی شود )یا نان جوشی با تخم مرغ یا پنیر یا یک استکان پسته با یک استکان کشمش یا ..... پنیر هایی که به ما میدادند وقتی در کف دست گلوله می کرده خاصیت توپ شیطانک پیدا می کرد و ما با ان بازی می کردیم

ان تغذیه ها با تغذیه اقای بابایی وزیر اموزش و پرورش  قابل مقایسه نیست

دلم به حال مستخدم (فراش ) مدرسه مرحوم صفایی که از آران بود (خدایش بیامرزد و فاتحه ایی برا شادی روحش   هدیه می کنم ) زیاد می سوخت بچه پاکت های شیر را در زیر با گلد می کوبیدند و از صدایش خوششان می آمد مرحوم صفایی علی رغم مستخدم بودن اما مردی دوست داشتنی بود صبح بچه ها را صف می کرد و بعد از مراسم صبحگاه بچه میرفتند کلاس و خود آقای صفایی در یکی از کلاسها تدریس را شروع میکرد

مدرسه آرامش کامل داشت تا معلم ها می امدند و شروع به کار می کردند

آقای صفایی 50 الی 55 با مستخدم هایی 91 قابل مقایسه نبود

او جارو زدن مدرسه و چای درست کردن برای معلمان و بعضی بچه هایی که دستشان به دهان شان نمی رسید شستشوی دستشویی ها اجرای مراسم صبحگاه و گاهی کلاس داری و محبت به بچه ها را وظیفه خود می دانست و برای مدیر مدرسه کتاب قانون را نمی خواند محبت و صفای وجودی او کتاب قانون او بود

ادامه نوشته

دوران ابتدایی 1 - توجه مهم (تاپایان مستند سازی کپی برداری نشود )

اینجانب احمد بافنده بیدگلی  متولد 1345 در سال 1351 کلاس اول ابتدایی را در مدرسه کاشانچی شماره 2  بیدگل درس  خوانده ام

معلم کلاس اول من آقای ابولقاسم صدر از آران بود

مدیر مدرسه ما آقای علی ربانی از بیدگل بود

خیلی تلاش کردم تا اسم همکلاسی هایم  را به یاد بیاورم با هزار فکر کردن توانستم زیر را تنظیم کنم

 مسعود  فرزانگان

علی افتادگان

سید ترابی

 جانباز  عباس  کبابی

شهیدمهدی توکلی

 احمد رضا فرزین

 مجید یاهو

سید حسین میرحسینی

 جانباز داود متولی

سید محمد خاتمی

 عباس شاطریان

ابلوجی

احمد مچولی  ( افشار نسب )

  جواد شریفیان

ابلوجی 2

جانباز حسین دولوسی

حسن زاده

    -شهید احمد محققی

  ماشالله رحیمی

عباس استادیان

  سید رضا خاتمی

lمحمد رضائیان

سماوری

محمد فخاری

تنور مال  (تابان )

  سید تراب سیدی

عباس ستاری

پود ریزی

   حسینی نسب

  - حسین شاگردی

سید عباس فدایی

امیدی

شهید ناصر مرتضوی

 - مشتاقیان  -

عباس سالمی پور

 محلوجی

حاجی جعفری

شهید سید عباس فدایی

عباس صانعی

مهدی زاده

 2محلوجی

سیدیان

سلیمانیان

   شهید علیرضا آبیاری

عباس خاص

علی اگوان

  فعولی

- کیوانی پور

شهید پردل

مجید عظیم زاده 

علی رضا اسماعیلیان

حسن زرین تاب ( از قم ) کلاس چهارم

عباس رمضان زاده

شهید عباس طباطبایی

فرهادی

بوستانی

-جواد خدمتی ( از تهران آمده بود)

حسین تقدیری

علی نقی غلام زاده

مهدوی پسر رئیس پاسگاه ار اراک

مرحوم سلطانی کلاس اول از دنیا رفت

   اگر یکی از همکلاسی ها این پست را می خواند

خواهشمند ام از او که  در قسمت نظرات آن را کامل کند اگر دارای وبلاگ است اعلام کند تا لینکش کنم

  ما بچه ها تا کلاس پنجم باهم بودیم تعداد کمی از ما در طول این پنج سال از همدیگر جدا شدیم

کلاس دوم ما را  مجداآقای ابولقاسم صدر کلاس سوم را اول چند ماهی مرحوم آقای نجفی از کاشان  (خدایش بیامرزد و ازاین جا برایش فاتحه ای هدیه می کنم ) بعد آقای سر بخش از کاشان کلاس چهارم  را چند ماهی آقای احمد بند شاهی از آران و بعد آقای محمد فر زانگان  ار بیدگل کلاس پنجم را آقای نامجو از کاشان  به درس دادند

در طول این پنج سال مدیر ما آقای علی ربانی بود

از آقای ربانی زیاد خاطره ای به یاد ندارم چون در طول دوران ابتدایی حتی یکبار هم باهم روبرو نشدیم 

سال 1356 دوران ابتدایی من به پایان رسید

من از کاشانچی اطلاعی ندارم که زن بوده است یا مرد اهل کجا بوده است چرا در بیدگل مدرسه ساخته است خیر مدرسه ساز بوده یا پول دار بوده است برای خدا مدرسه ساخته یا برای ریا این کا را انجام داده است آیا آن زمان هم پول دارها مالیات می داده اند یا برای فرا از مالیات و دریافت معافیت مالیاتی مدرسه ساخته من هیچ اطلاعی ندارم اگر تو خواننده این پست میدانی برای من ایمیل کرده تا با نام خودت تیتر کنم

 در طول این پنج سال فقط یکبار مرحوم پدرم به مدرسه آمد آن برای گرفتن اجازه از مدیر که می خواستیم برویم آقا علی عباس ع

آقا علی عباس زیارتی اس در 80 کیلومتری منزل ما از فرزندان امام هفتم  ع از برادران امام هشتم ع است روز چهل هشتم محرم روز زیارتی انها است مردم بیدگل علاقه خاصی به این امام زاده دارند مسافرت ما در آن زمان به جای رفتن به مشهد و شمال و ترکیه و اروپا و امریکا چند شب آقا علی عباس بود دو شب می خوابیدیم و بعد از کمی بازی تو ریگهای اطراف امام زاده می آمدیم خانه تا سال دیگر  

ادامه نوشته

ویژگی‌هایی که باید بچه بسیجی ها داشته باشند

از مهمترین دیدارهای رهبر انقلاب در استان خراسان شمالی، دیدار ایشان با بسیجیان آن استان بود. یکی از دلایل اهمیت این دیدار، مطالب بسیار مهمی‌ست که حضرت آیت‌الله خامنه‌ای در خصوص بسیج ایراد فرمودند و تأکید چندباره‌ی ایشان به مطالعه‌ی ابعاد مختلف این نهاد تماماً انقلابی‌ست. اگر بخواهیم صحبت‌های رهبر انقلاب در بین بسیجیان را تحلیل محتوا کنیم، گذشته از بحث‌های انتهایی آن که در مورد انتخابات بود و سابق بر این به آن پرداختیم، دو موضوع مهم در مورد بسیجیان به چشم می‌خورد.

ادامه نوشته

غدیر خم

عید ولایت وسعید  غدیر خم بر تمام مسلمانان جهان مبارک

تصاویری از منطقه کنونی غدیر خم اینجا است و جایگاه والای حضرت مهدی ع درخطبه غدیر اینجا است و ایا حق با غدیر است یا سقیفه اینجا است و خطبه غدیر اینجا است و اهمیت غدیر خم اینجا است باز سازی واقعه غدیر خم در خمینی شهر اینجا است و تعداد زیادی سایت و وبلاگ که سعی به اثبات حقانیت شیعه دارند

براستی ما به عنوان یک شیعه در هر لباسی چقدر در این اثبات کار کرده ایم جایگاه ما در کجا است


ورع

ورع در لغت :
ورع در لغت به معنای پارسایی و پرهیزگاری و خود داری آمده است .

ورع در اصطلاح دینی :
در اصطلاح ارباب معرفت ورع به معنای پرهیز و خود داری از امور شبهه ناک و تنفر از گناه است . و تعاریف دیگری که در متون دینی آورده است از آن جمله :
ورع اجتناب از شبهات است به خاطر ترس از وقوع در محرمات .
ورع ملازمت اعمال نیکو و پسندیده است .
ورع ، ترک همه ی شبهات است و ترک سخنان و اعمال بیهوده .
ورع عبارت است از این که نفس را اعمال نیکو ملازمت نماید و فتور و قصور راه ندهد .
ورع ، کفّ از محرمات الهی است .

اقسام ورع :


ادامه نوشته