محله توی ده بیدگل ود دهه 50

قطره ایی از دهه 60

 
دهه ۶۰ که دهه جنگ و اثار بر جا مانده از جنگ است

دهه خاطرات دلخراش  دلسوزی و دلنوازی است

ماه اول تحصیل ۶۰با مارش نظامی که نشان از اتفاق ناگواری برای کشور بود شروع شد

تا دیدن قطار هایی از ادمیان و ماشین ها که این ادمیان را به سر زمینی می برند که هیچ امیدی برای برگشتن نبود

دوستان هم بازی قدیمی خداحافظی می کردند و کوتاه زمانی در روی دستان با مراسمی با شکوه با شعار هایی مثل این گل پر پر از کجا امده ...ازسفر کربلا امده در دل خاک قرار داده می شد

دلسوزی ان با بانوای کاروان اهنگران نامی دلخراش می شد و رنگ گرفتن اعتقاد دلنواز می شد

دوستان دیگر هم این عطا را به لقایش می بخشیدند و به سر زمینی که به سر زمین کفر نام داشت گریزان می شدند

زبان اینها د دلشان با زبان و دل ان دوستان احوایی تفاوت داشت

انها ارتباط با بیگانگان را به بهای زنده بودن بر همه چیز ارجحتر میدیدند و اینها در تفکر خود ارتباط با خدارا با هیچ چیز معاوظه نمی کردند

و بنگاه این معامله را انها در انجا و انها در سرزمین غرب و جنوب کشور خود می دیدند

انجام این دو معامله هر دو در غربت اتفاق می افتاد اما این کجا و ان کجا!!!!ا

ارامش حاصل ان بود اما این کجا و ان کجا!!!

دوستانی که به غربت کشور مان می رفتند سر بر تیره تراب می گذاشتند و زار زار گریه می گردند و ارامش می گرفتند

وارامش انها با دیدن و شنیدن و لمس کردن لذت هایی که فقط در محدوده این  دنیای فانی خلاصه می شد

بوی غیرت و مردانگی گرفته از شیر مادر در شامه انها از اونها مردان خدایی و ماندگار می ساخت..ٔ.............
 
هم وطنان دیگر در تفکر سکوت ورکود بر اوضاع نظاره گر بودند و با اصطلاح وسط طناب را گرفته بودند

باز نظارگران دو دسته بودند عده ایی چون امکان خروج و فرار و دوری از بوی باروت را نداشتند سر در گریبان کردند و هی غر زدند و مخالفت کردند و در داخل اب به اسیاب دشمن ریختند 

و عده ای ی دیگر لباسی دیگر به عاریه گرفتند و با باد قرار داد امضا نمودند

و شدند حزب باد

و با چهره نفاق  از هیچ دملی گذشت نمی کردند هر چرکین دملی تا هر شهد گلی که منافع شخصی داشت را نیش بر او فرو می کردند وتا فربه تر شوند

تا در دهه های دیگر بتوانند باز خورد ان گل های پر پر را تناول کنند

و مثل گرگ بر گروهی که کشور را در برابر دنیا با چنگ و دندان نگه داشتند حمله کنند

و تمام جانفشانی های انحصاریشان را زیر سوال برند

دهه ۶۰ سره ها از ناسرها جدا می شدند

کلاغانی قار قار کنان وگنجشکا نی که صدای قناری در می اوردند در شهر ها ماندند و قنا ریانی که ناله گنجشک سر میداند بی ریا و بی منت سر تعظیم را در برابر فرامین رهبرشان فرود می اوردند

و به سرزمین غربت اعزام می شدند و در زمره شهیدان قرار می گرفتند

و یا در اسارت نمایندگان دلیر مردان ایرانی می شدند

یا در دفتر اسناد مظلومیت ایران سالها و سالها یا نام جانباز سندی برای مظلومیت کشور در برابر استعمار شدند دهه ۶۰ ....

شیلونگری یکی از شغلهای مردم قدیم بیدگل بوده است

شیلونگری یکی از شغلهای مردم قدیم بیدگل بوده است

و من تا اخر دهه ۸۰ هم او را حفظ کردم و بعد ابزار های او را نگه داشتم

حضور لوازم گوناگون پلاستیکی در بازار عملا شیلونگری را فلج کرد

شیلونگر که با حلبی شکل های گوناگون مثل اب پاش و افتابه و یا لوله هنگ و چلیک نفت درست می و کرد

حلبی سازی شغلی مستقل دیگر است که در شیلونگری ادغام شده بود

شلونگری یا همان چیلونگری مکمل اهنگری است

اما چیلونگر با دستان خودش با اهن وسایل ظریف تر را می سازد

علاوه بر وسایل فوق الذکر که با حلبی ساخته می شود

وسایلی مثل  ساخت قیچی، قند شکن،قند چین ،چکش ،انواع دوک ، قفل و کلید ،چفت و پا چفت ، بافت زنجیر ، گردونه سر گوسفند از اثار هنری شیلونگر است

این هنر در بیدگل منقرض شده است

اما من سعی کردم بعضی از رشته های ان را تا اخر دهه ۸۰ حفظ کنم

شایسته است که دوستانی که دوستار میراث بیدگل هستند تندیسی از ان را در یکی از خانه های قدیمی حفظ کنند

چینی بن زن یکی دیگر از شغلهای سنتی بیدگل استa

 
چینی بن زن یکی دیگر از شغلهای سنتی بیدگل است

دراواخر دهه ۵۰ در بیدگل یک نفر و در اران هم یک نفر بیشتر نبود

بیدگلی ها به چینی بنزن می گفتند کلوابند

فکر کنم او اقایی که تو بیدگل بود اقای شیبان بود ایشان که کمی مسن شدند و فوت کردند

مردم بیدگل برای امر چینی بنزدن و کاوابندی به من هجوم اوردند

دلیلش هم این بود که می دیدند چیلونگری میکنم این در خواست را هم اضافه کردند

  ترمیم چینی ها و سفالهای شکسته و ترک خورده بیشترین کار من را به خود اختصاص داده بود

بعد که من وارد حرفه تبرید شدم این کار را به پدر مرحومم واگذار کردم که ایشان هم تا اخر عمر تفریحا انجام می داد و بعد از ایشان بیدگل رسما چینی بنزن ندارد

 
قوری هاو کاسه های ترک خورده با سیم و ورق حلبی بند زده یا ترکبندی می شد

و کلله او را با ورق شکل می دادیم و بعد به جای چسب قطره ایی امروز با سفیده تخم مرغ و اهک اب بندی می کردیم

تقارها و قده ها  و برمه ها و دیزو ها ی سنگی مشهدی ساخت را با دلر دستی که با چوب و چرم درست کرده بودم تا نیمه سوراخ می کردم و بهد سیم را با چکش کاری دو پهلو کرد و بین ترکها پل می زدیم و دوباره با همین ماده ابندی می کردیم

وقتی طناب ها به موی تبدیل شود آنگاه خدا ظاهر می شود

وقتی طناب ها به موی تبدیل شود آنگاه خدا ظاهر می شود