دوران ابتدایی 4 - توجه مهم (تاپایان مستند سازی کپی برداری نشود )
زمانی که من دوران ابتدایی را می خواندم در محله توی ده زندگی می کردیم
کوچه ما نامش کوچه ملاها بود
که ابتدای ان از بازار ساطع با عبور از یک سوراخ کوچه مانند شروع می شد
تا به انتهای ان که بن بست و معروف به
کوچه شیروانی بود ختم می شد
شهر داری بیدگل قدیم (خانه صابری ) در زمان شهرداری ارباب علی پارسا در کوچه ما بود
موازی کوچه ما کوچه دراز بیدگل معروف به کوچه محقق بود
خانه ما یک خانه قدیمی که 9 خانوار در ان زندگی می کردیم 1- خودمان 2-خانواده محققیان 3- خانواده شریفیان 4-خانواده حسین برادرم 5- خانواده رضا حاجی و مادرش6- خانواده محققی پدر 7- خانواده عباس محققی 8-خانواده بیدگلی 9- خانواده عظیم زاده همسایه های ما بو دند
خانه ما درست مرز بین محله باغ علوی و توی ده قرار داشت درب خانه بالا به محله توی ده کوچه ملا و درب پایین به کوچه اب انبار باغ علوی باز می شد
ما همسایه ها در اتاق های مستقل با حیاطی مشترک در حدود 500 متر مربع با صداقت و پاکی و با محبت زندگی می کردیم خوشی هایمان و دعواهایمان هردو برایمان عزیز و محترم بود به صورتی که حسرت ان را باید به گور ببریم
ما از درب پایین از محله باغ علوی عبور می کردیم و به مدرسه کاشانچی می رفتیم
من و شهید احمد محققی و جواد شریفیان با هم همسایه و هم کلاسی و در کنار همدیگر زندگی می کردیم با هم درس می خواندیم با هم بازی می کردیم و با هم به مدرسه می رفتیم
پدرم بیشتر با مرحوم اقای محمد محققی بیشتر دوست بود و رفیق قدیمی بودند و تنها کسی که روی پدرم نفوذ داشت و پدرم با او رو در بایستی داشت فقط او بود خدایش بیامرزد
در خانه ما محلی بود که ما به او جوب می گفتیم حدود 30 پله خا ک رسی را پایین می رفتیم به جوی ابی میرسیدیم این جوی اب همان رشته قنات های بیدگل بود که اب را از فواصل دو خارج از روستا به مزرعه های خارج از بیدگل برای کشاورزی می برد در مسیر این سردابه مانند ها در خانه ها کنده می شد و مردم برای شتشوی لباس و ظرف و اب تنی و شستن پای بچه های خرد سال از او رایگان استفاده می کردند و برای کسانی که قنات ها را تمیز و لای روبی می کردند به عنوان راه ورود و خروج استفاده می شد
من که بچه بودم مادرم من ر ا بغل می کرد و از اینهمه پله رسی پایین می رفت و بعد از شتشو دوباره بغل کنان بالا و به اتاق خودمان می رفت اب این جوب ها کرم بود و احساس لذت در اب مانده داشت
همه خانه به این بزرگی یک توالت داشت که باید گاهی اوقات در صف بیایستی و موقع که نوبت مان می شد حس دستشویی از ما می رفت و دست خالی برمی گشتیم دستشویی ما لامپ نداشت شیر اب نداشت در شب برای رفتن به دستشویی باید چراغ دستی که نوعی چراغ که با نفت سفید کار می کند و نورکمی دارد را روشن کرده و با احتیاط که نکند یک وقتی پر پر کند و خاموش شود بریم دستشویی زمانی که چراغ دستی در بین راه دراز و طولانی مسیر دستشویی خاموش می شد و دوباره برمی گشتیم اتاق برای روشن کردن مجدد چراغ دستی و یا زمانی که وسط دستشویی کردن چراغ دستی پر پر می کرد و خاموش می شد و ما در ظلمات محض با یک افتابه اب مجبور بودیم از توالت بیاییم بیرون تا نوبت بعدی وارد شود یادم نمی رود
شستن دست با اب و صابون نبود با آب یک افتابه خودمان می شستیم و با همان دست شروع به غذا خوردن می کردیم
هفته ای یک بار هم می رفتیم حمام عمومی ما که ادای می کردیم اهل دو محل هستیم گاهی اوقات به حمام باغ علوی که سر پرست آن اقا مصطفی سیدیان بود می رفتیم اما بیشتر میر فتیم حمام بازار توی ده بیدگل که سر پرست او مرحوم اسامحمود کجایی بود خدایش بیامرزد برای رفتن به حمام باید بسه نه یا بخچه را ببندیم یک کاسه یا لگن که در او کیسه –سفید اب –شامپو – صابون – سرکه - سدر –انار – پرتغال و... بود می گذاشتیم و با برادرانم می رفتیم حمام حدود دو ساعت طول می کشید اول سر صبر کیسه کشی و بعد شامپو و لیف و افرو شدن و بیرون امدن و مثل خان شدن سفید و تمیز و خوشکل می امدیم خانه تا هفته بعد من بیشتر با برادرانم می رفتم حمام در طول عمرم فقط یکبار با پدرم رفتم حمام ما گاهی اوقات به حمام فخار خانه به سر پرستی مرحوم عنایتی خدایش بیامرزد هم می رفتیم
مو ضوعات این وبلاگ دفترچه شخصی من است برگهایی از تاریخ عمر من است عمری که در شهرستان آران و بیدگل با مردمان آن سپری کرده ام نترس و من را از هر قصد و نیتی و فکری و خطی و حزبی نقد کن آنگاه زمانیست که لبخند تشکر هدیه من خواهد بود