فردی بود با درآمد مکفی در حد بالاتر از استاندار که در یک جای  استراتژیک شهر یک ساختمان شیک چند طبقه ساخت

هی پول خرجش کرد

هی پول خرجش کرد

هی پول خرجش کرد

تا ساختمان تمام شد

وقتی وارد ساختمان می شدی احساس می کردی وارد کاخ شده ایی

چون طرف مجرد بود و دستش بسته بود و گدا و سلوک رفتار بود و نان نمی خورد که به دستشویی نیاز نداشته باشد و سواد چندانی هم نداشت و گوش به حرف دیگران نمی داد و خود را عقل کل می دانست

به معمار گفته بود که برای فاضلاب خانه یک چاه دو متری بیشتر نیاز ندارد

پشت بام خانه هم پاکت پهن کرده بود و روی آن یک لایه سیمان کشیده بود

اسرار معمار هم بر بر او کار گر نیفتاده بود

برق خانه هم یک کنتور 5 آمپر قدیمی با امتیاز قدیمی را نصف قیمت از یک پیرزن دم مرگ خریده بود

آب خانه هم همن طور بود از همان پیرزن

اما پیرزن شرط کرده بود تا زنده است استفاده کند و قبضش را نصف نصف بپر دازد

چون تنها بود و زمستان با یک بخاری می تونست سر کند گاز کشی هم برای خانه نکرده بود و تنها ذخیره سوختش یه دبه 20 لیتری نفت سفید بود

خلاصه این آقا برای خودش خوش بود و در لاک خودش خوش بود و در توهم خودش خوش بود

تا زمانی که کسی یا کسانی در خلوت او وارد نشوند و سوراخی در این خوشی وارد نکند خوش بود

 سن این آقا 40 سال و بر طبق اعتقاد هوس کرده بره مکه

رفته پهلو آقا مالش پاک کنه و خمس بده آقا به او گفته اگر ازدواج کنی واجب تره تا بری مکه

برای اولین بار به حرف دیگران گوش کرد و تصمیم گرفت زن بگیره

هر جا رفت اولین ایرادی که گرفتند گفتند پسره خوبه اما مثل هندانه زمستونیه وقتش گذشته

با لا خره دختری به حرص و طمع مال و اموال حاضر شد زنش یشه

به شرط دست از گدا گری برداره و عروسی مفصل بگیره تو  حونه خودش تا هم عروسی مفصل و با شکوه باشه و هم خانه کاخ گونه به رخ مردم و دوستانش بکشه

زمستون باشه تا در فضای باریدن باران و یا برف در پشت شیشه قدی بلند بله را بگوید و لذت ببرد

مردم شهر هم حریص برای دیدن داخل خانه دنبال فرصت می گذشتند

به بهانه عروسی نصف مردم ریختند تو خانه هم دیدند و هم خوردند و هم بردند

اما این خانه با سه طبقه ساختمان و هر طبقه 500 متر مربع زیر بنا فقط یک مستراح داشت و یک دستشویی اونهم داخل مستراح طراحی شده بود

صف طویل مردم برای رفتن به مستراح به عروسی حال خوشی داده بود

چون هر کس به خودش می پیچید تو لاک دیگران نمی رفت و پی پدر سووووو خودش می گشت تا جایی را پیدا کند تا شربت ها و میوه ها و.... را دوباره به چرخه طبیعت باز گرداند

دست قضا قدر خدا با عروس همیار شد و باران فصلی باریدن گرفت

هی آمد هی آمدهی آمد

تا چکه آب از سقف شروع شد فنجان های چای بعد از صرف شدن زیر چکه ها قرار می گرفت و صدای چک چک باران موسیقی خاصی به محفل داده بود

داماد که منظره را می دید گفت حیف که راه برگشت ندارم

وگرنه خانه می ساختم که اگر ده برابر این جمعیت هم بیاید این اتفاقات اتفاق نیفتد

زودتر ازدواج می کردم که خود دختر انتخاب کنم نه دختری من را

ورشکستگی مگر شاخ و دم دارد

اینم

یه نمونشه

 

(برگی از خاطرات احمد علی محمود)