با این طرز تفکر که

شهر دار با عملکرد خود اعتماد بچه را کسب می کرد تا حدی که قبلا گفتم گاهی امام جماعت سنگر شهر دار بود

به  این واسطه بچه ها با شهر دار همکاری خوبی می کردند

بعضی وقت ها به خاطر خشم شب یا اجرای برنامه ای فرهنگی کار شهر دار زیاد می شد در این موقع هر کس خود را شهر دار تصور می کرد و گوشه ای از کار را انجام می داد

بی منت و غر غر زدن و تقاضای باج خواهی کردن

بچه ها ها شهر دار را دوست داشتند و شهر دار بچه ها را دوست داشت

این تفکر که شهر دار امروز وظیفه دارد تمام کار ها را انجام دهد نبود

نه اینکه بزودی نوبت خودش می شد که باید این بار را به دوش بکشد

بلکه تفکر سوء نسبت به همه چیز رنگ باخته بود

تفکر دوستی و برادری و مشارکت در پیشرفت کار ها بود

شهر دار و بچه ها همه همدیگر را اخوی صدا می کردند

یعنی برادر

شهر دار تا کار می کرد کار می کرد

اما در بقیه وقت ها با بچه ها برای پیشرفت بهتر امور همفکری می کرد

نه با واسطه و رئیس دفتر و ونوبت دهی و منت و پارتی

نه نه نه

بدون واسطه رودر رو

به همه به زبان خودشان حرف می زد

گاهی هم اگر کم کاری کرده بودعذر خواهی می کرد و روی بچه ها را می بوسید