در جبهه کار شهر دارآماده کردن سنگر برای فرمانده دسته  بود

اگر بعد از صبحانه فرمانده دسته یا گروهان یا گردان می خواست جلسه عقیدتی یا نظامی بگذارد محیط چادر یا سنگر محیطی دلچسب و تمیز باشد

هم خودش هم فر مانده و هم همه بچه ها با هم لذت ببرند

شهردار خود را مکمل فر مانده تصور می کرد موازی کاری با فرمانده دسته نمی کرد یا در صدد این نبود که پود تر در کار فرمانده ببافد

خرش را در جوی نمی انداخت پای خرش را نمی شکست  تا بار فرمانده را به زمین بریزد

سعی می کرد اگر مشکلی ایجاد می شود با هم مشترکا در حل و فصل آن کوشا بوده تا قندی در دل رزمنده ای اب نشود 

شهر دار و فرمانده با هم یک حرف می زدند یک هدف را دنبال می کردند

آن هم آرامش روحی و روانی و اعتقادی برای رزمندگان بود 

و هر دو تابع فر مانده گردان بودند

جلوتر از فرمانده گردان نه تصمیم می گرفتند نه حرکت می کردند و نه ادعایی می کردند

به فر مان های فرمانده گردان تن می دادند حتی اگر اشتباه بود

چون اصل بر حفظ وحدت و یک پار چگی بود 

انتقادات و پیشنهادات در چهار چوبی  تعریف شده بود

که در آن انصاف رعایت و بر طبق منافع همه بود

و برعلیه دشمن

حرفی زده نمی شد که دشمن شاد و دوستی نارحت شود

شهردار در جبهه به مسئولیتی که گرفته بود تعهد داشت

نمی گفت من 24 ساعت هستم ولش کن و به فکر ماست مالی کردن کارش نبود

خدایش این 24 ساعت به کوب کار می کرد

به فکر آمار سازی نبود

چند متر جار و کرده ام

چند لیتر آب جوش آورده ام

چند لیتر شربت درست کرده ام

چند عدد لیوان چای ریخته ام

چند عدد بشقاب شسنه ام

چند عدد عکس زده ام

چند رکعت نماز واجب و چند رکعت نماز مستحبی خوانده ام

نه عزیزم نه برادر

این حرف ها نبود

فقط

گاهی اوقات سرش را بالا می گرفت و می گفت خدایا من که برای تو کار می کنم خودت کمکم کن

خودت آبرویم را نزد این رزمندگان حفظ کن که وقتی شب جایگاهم را نحویل می دهم شرمنده تو نباشم