دیشب که از مسجد آمدم بیرون کنار پیاده رو که ایستاده بودم شاهد بگو مگوی دو جوان بودم که به هم کلنجار می رفتند بروند کاشان -چها راه دختر بازی 

البته فکر نکنید که من گوش وایساده بودم نه نه

اونها خیلی بلند حرف می زدند و شاهدذل زدن من به خودشان بودند و با من هم یه احوایی آشنا بودند

کار نداریم که اونها سوار موتور سیکلت شدند و رفتن کاشان دختر بازی

نا خداگاه به یاد زمانی افتادم که یکی از دوستان قدیمی به من اصرار در اصرار که بریم کاشان دختر بازی

من هم قبول کردم دلبل اصلیش این بود که خدایش سرم نمی شد دختر بازی یعنی چه ؟

من و دوست شفیق با موتور رفتیم کاشان موتور را کنار اداره پست تو کوچه گذاشتیم و از کنار پیاده رو آرام آرام به طرف چهار راه حرکت کردیم

گاهی اوقات به دوستم می گفتم که دختر بازی چیه ؟ چه جوریه؟ باید چه کرد ؟ما با اونا حرف بزنیم ؟ یا اونا شروع می کنند ؟و هی سوال هی سوال

اون حرکت هایی از خودش در می اورد و گاهی هم یه چیز هایی به دختر ها  می گفت

ای جگر....... لپا را ..... ما نم هستیم ....به میرم برای چشات...  خانم جون میشه یه بار شماره من را بگیری ببینم گوشیم سالمه ... ناز گلم سلام ... ووووووووو

گاهی می گفت تو هم یه چیزی بگو

گفتم خره اگه یه نفر به خواهر تو این حرف ها بگه چکار می کنی ؟ گفت هیچی

گفتم خیلی بی غیرتی خیلی پوست کلفتی

دو سه بار رفتیم چهار راه و بر گشتیم میدان 15 خرداد

سری آخر که بر می گشتیم دلا زدم به دریا و یه دختر شیک و پیک را دیدم  به دختر خانم گفتم:

دختر خانم می شه به سوال من جواب بدی ؟ گفت بگو عزیزم یکی که قابل نداره صد تا به پرس

گفتم من با دوستم اومدیم دختر بازی  گفت خواب..  گفتم خواب که خواب بگو دختر بازی چه جوریه ؟

دختر خانم گفت : آینه داری ؟ گفتم نه گفت من دارم

دست کرد تو کیف خوشکلش یه آینه در آمورد و گفت : خودتا تو آینه نگاه کن  ببین تو پیشونیت چی نوشته؟

من هر چی نگاه کرده چیزی ندیدم گند مالتیک و رژلب و ادکلان حالم را داشت به هم می زد  گفتم هی چی نمی بینم

دختر شیکه گفت من می بینم یه چیزی نوشته سعی کن پاکش نکنی... فقط ما دخترا و  بابات می تونند بخونند و راهش را کشید ورفت و رفت

نا لوتی من را گذاشت تو خماری و رفت خ خانم تو دهنم یخ زده بود که دوستم گفت بیا بریم خونه

آمدم خونه هر چه جلو آینه وایستادم تو پیشانیم نگاه کردم چیزی سر در نیاوردم

اینقدر این کار را ادامه دادم که پدرم به من شک کرد و دل واپس شد و گفت : پیشانیت عیبی داره ؟ ازاری داری ؟

من که جرات حرف زدن روزمره با بابا را نداشتم دیگه برسه به این که به فهمه من رفته ام دختر بازی وای وای ان وقت  تکه بزرگم گوشم بود

پدر ول کن نبود و منم هی تو آینه نگاه به پیشانیم می کردم

تا اینکه یه روز پدر تنها تو خونه بود و من دل را زدم به دریا و گفتم تو پیشونی من چیزی نوشته ؟

پدرم مردی معتقد بود نماز جماعت حاجی  آقا اسدلله روحانی و دعای سماتش لنگ نمی شد پای منبر ها خیلی چیز ها یاد گرفته بودسردی و گرمی دنیا را دیده بودخدابیا مرزد ش چند سالی است که از و جودش محرو مم

گفت برو عینکم را بیار خوب ببینم پدر عینک به چشم زد و ذل زد به پیشانیم و کمی فکر کرد و گفت ؟

در پیشانی تو نوشته این بدن با دست رنج و دقه دست کار گری در خانواده شیعی آل عبا  پرورش یافته است و توان انجام کار خلاف شرع ندارداگر خلاف عرف انجام بده بخاطر این است که کارش خلاف شرع نشود ..

بعد عینکش را کنار گذاشت و دیگر به حرف هایش ادامه نداد 

شب که به مسجد رفتم دو رکعت نماز خوانده و از خدا طلب مغفر ت کردم شاید خدا من را بیا مرزد

اگر فر زندانمان را با لقمه حلال پرورش دهیم شاهد این همه تجاوز به حقوق هم نخواهیم بود

انگاه ملاک برتری را تقوا خواهیم دانست

خود را با نداشتن تقوا و صرف داشتن مال و اموال بر دیگران بر ترنخواهیم دانست

به شخصیت حقیقی و حقوقی دیگران احترام خواهیم گذاشت و خود قیم دیگران نخواهیم دانست

سر نوشت دیگران را برای منافع خود از سر نخواهیم نوشت

از تفرقه اندازی دوری خواهیم کرد و تلاشمان در وحدت بین مسلمانان خواهد بود