زمانی که احساس کردم اسلام در خطر است معتقد بودم نه احساسی
امروز 20 شهریور 1361 روز پر کاری داشتم
علی رغم میل باطنی خودم که با حقه بازی و کلک کاری خوشم نمی اید و بنیان خانواده ما همیشه بر روی صداقت استوار بوده است مجبور شدم برای اینکه من را به جبهه اعزام کنند در شناسنامه ام دستکاری کردم
امروز 15 سال و بیست روزم تمام شده است
چند ماه قبل که هم می خواستم بروم جبهه من را از ماشین پیاده کردند و بعد از هزار بگو مگو برای کمی سن از اعزامم خوداری کردند و گفتند شما متولد 1/6/45 هستید و ما 44 را اعزام می کنیم
امروز بعد اینکه با وایتکس سال تولدم را پاک کردم آن را به سال 1344 تغییر دادم
کفشی پاشنه بلند را پیدا کردم تا چند سانتی هم قد خود را بلند تر کنم
ساکی را از یکی از دوستان قرض گرفتم و بعد از جور کردن تمام مقدمات اماده اعزام برای فردا شدم
از این تصمیمم هیچ کس خبر دار نشده بود نمی دانم چگونه پدرم متوجه شد
پدرم انسانی دور اندیش بودبا اخلاقی درهم که فقط با خودش جفت می شد اما دلی پاک و سرشتی پاکتر از دل داشت
دلیل بد اخ شدنش با من و دیگر برادرانم به گفته مادرم این بود که در اوایل زندگی بچه اول پدرم که زیاد با او محبت و نزدیک بوده به علت اعزام پدرم به سربازی دیغ کرده و مرده و چون پدرم خیلی او را دوست داشته تصمیم می گیرید دیگر به صورت افراطی با بچه اش اخ نشود
خیلی سفت حرف می زد و در کلماتش حرف بیهوده کم پیدا می شد
یک کلاس اکابر قدیم را بیشتر سواد نداشت اما قران و ادعیه هایی مثل دعای کمیل و ندبه و جوشن کبیر و دعا های ماه رمضان را خوب می خواند و مقید به ادای انجام آنها بود
اما امشب پدرم دل را به دریا زد و دغ دلش را سرم خال کرد
هوا زودتر از سالهای قبل سردشده و ما برای اینکه در مصرف نفت صرفه جویی کرده باشیم کرسی گذاشته بودیم و شب زیر کرسی که با برق گرم می شد می خوابیدیم
برای اینکه فردا خواب نمانم امشب را سعی کردم زود بخوابم وقتی زیر کرسی در یک طرف لم داده بودم پدرم هم در طرف دیگر لم داده بود و تو فکر بود
می خواست حرفی بزند و نمی دانست از کجا شروع کند
پدرم حدود 62 سال سن داشت و من بچه اخرین او هستم و او هم فردا صبح زود باید برای رفتن به محل کارش که کارخانه ریسندگی کاشان بود برود
اما دغد غه های اعزامم من خواب را از سرش پرانده بود
ساعت نزدیک به 12 شب است من امید دارم پدرم بخوابد و او هم امید دارد من بخوابم
با صدای مادرم که احمد بخواب فردا زود باید بیدار بشی نطق پدرم باز شد
گویی او از وحی سخن می گفت چون انقدر اگر و مگر داشت و پیش بینی تا سه دهه که فکر من را تا سه دهه ریخت تو فرغون او گفت:
من با رفتن تو به جبهه مخالف نیستم
بالاخره شما باید برید و از دین و ناموس و خاک این کشور دفاع کنید و در این موقعیت که رهبر کبیر انقلاب دست نیاز به سوی شما دراز کرده است وظیفه شرعی و قانونی شما است که او را تنها نگذارید
نمی خواهم مثل مردم کوفه باشم که زمانی که امامشان به انها نیاز داشت به او نامردی کردند
اما چند نکته است که باید به تو بگویم
تو که دانش اموز درس خونی هستی تو با درس خوندنت بیشتر می توانی به این جنگ و انقلاب و کشور خدمت کنی
بالاخره جنگ تمام می شود مثل اینکه هر زندانی ازاد می شود به جز زندانبان
برای درس خوندن باید یک نفر باشد که خرج تو را بکشد من پیرم و درمانده پایم لب گور است تا زنده هستم و سفره خانه ام شید است برو درس بخوان و گرنه در اینده دیگر نخواهی توانست درس بخوانی
یا نخواهند گذاشت درس بخوانی
حالا شما که می خواهی بروید جبهه کسانی هستند که اینجا می مانند و درس می خو انند و جبهه نمی روند تا در اینده شما بی سواد باشید و انها باسواد و بر شما زور خواهند گفت
و شما معتقد خواهی بود و انها از نظر اعتقادی با شما فاصله زیادی خواهند داشت
اداره ها را اشغال خواهند کرد
و چون باسوادند و یا وابسته به بزرگان هستند نخود همه اشی خواهند بود
و جایی برای شما نخواهد بود
و در حقیت جایی که شما باید در انجا قرار گیرید انها اشغال خواهند کرد
دشمن که حالا با توپ و تانک به ما حمله کرده برای اینکه شما را نابود کند یا شما را معتاد خواهد کرد یا با زیاد کردن فحشا شما را نابود خواهد کرد
و به مردم تلقین خواهند کرد که شما مزاحمان پیشرفت مردم هستید
اما اگر درس خوانده باشی خواهی تونست از همه گردنه ها عبور کنی
زمانی خواهد شد که شما را به خاطر رفتن به جبهه و ارشادات شما تحقیر و متهم به مزاحمت برای پیشرفت مردم خواهند کرد
این افراد کسانی خواهند بود که یا جبهه نرفته انذ یا وابستگاه کسانی خواهند بود که خارج از تفکرات و اهداف ان کسانی که به جبهه رفته اند زمام امور را بدست گرفته باشندکه معمولا نسل و نسل های بعد از انها خواهند بود
من تو را با لقمه پاک و عرق جبین بزرگ کرده ام
اگر درس بخونی و یک کاره ایی شوی مطمئن هستم که درست به مردم خدمت خواهی کرد
او گفت و گفت و گفت تا موذن اذان گفت اذان که او را مجبور کرد برای نماز صبح نصیحت کردن را تمام کند من سرم را از زیر کرسی بیرون اوردم و گفتم :
پدر جان همه حق با شما ست شاید پیش بینی شما درست باشد
اما در حال حاضر اسلام در خطر است
و همه چیز را باید در حاشیه تصور کرد
صبح شد
و پدرم برای رفتن به محل کارش به کاشان رفت
و من هم ساکم را برداشتم و عازم جبهه شدم
مو ضوعات این وبلاگ دفترچه شخصی من است برگهایی از تاریخ عمر من است عمری که در شهرستان آران و بیدگل با مردمان آن سپری کرده ام نترس و من را از هر قصد و نیتی و فکری و خطی و حزبی نقد کن آنگاه زمانیست که لبخند تشکر هدیه من خواهد بود