دردی که هر وقت می آید دنیا به سرم خراب می شود
دهه دوم خدمتم در آموزش و پرورش بود
یه روز صبح که در کلاس درس بعد از خستگی تدریس که چند دقیقه به بچه ها استراحت داده بودم ناگهان در فکر عمیق فرو رفتم
تناقض رفتارها حاکم بر سیستم و تفکر ایده ال که سوغات ارثی پدریم بود و شرح وظایف یا قانون عجیب با کفش ابری اعصابم را تیمار می داد
سرو صدایی که از کریدور مدرسه بلند شد چرت فکر را از سرم پراند
سراسیمه شدم و با عجله درب کلاس را باز کردم
مدیری مدرسه با رگهای گردن برامده و چوبی به دست که عربده می کشید و مبارز می طلبید هی به سوی دانش اموزی حمله ور می شد و با چوب با بی رحمی او را کتک می زد
دانش اموز هم با سکوتش قریاد می زد
که ای نا مذهب ای نادان ای از راه رسیده و بر منصب نشسته اگر تو هم جای من بودی به خدا بد تر از من بودی
نگاه اشک الودش همراه با دنیا معصومیت در چشمانم خیره شد که تو که می دانی بیا
بیا که در این وانفساناجی تویی
نزدیک رفتم و دستی به کتفش زدم و با چشمکی که گاهی پسرها برای خر کردن دخترها از خود نشان می دهند خواستم مدیر را متقاعد کنم که من می خواهم ضامن این بچه شوم
اما مدیر خیلی بی شعور تر از این حرفها بود که نصور می کردم همه خصوصیات ی یک حیوان را داشت جز انسانیت و از انسانیت هر چه را که یک مدیر باید داشته باشد
دستان مدیر را گرفتم که دانش آموز کتک نخورد
مدیر با بی رحمی بدون توجه چوب را به انگشتم زد و انگشتم را شکست
ومن با خود درمانی او را آتل بستم و به عنوان تلنگری برای خود نگه داشتم
روز بعد که با انگشت بسته به مدرسه رفتم مدیر با پرویی باب سخن را باز کرد
و از بی انظباتی و بی نظمی و نا هنجاریهایی دیگرش هی گله کرد و گله کرد
بعد من رفتم و منبر
ببین مدیر عزیز
مدیر عزیز آنچه می بینی و شما را جری کرده است ظاهر قضیه است
اما می دانی چه چیزی باعث شده است که این اتفاقات در وجود این بچه ظاهر شود و در وجود آن بچه .... با ادب درس خون وبا انظباط وجود ندارد
اتفاقات که در وجود این بچه ظاهر شده خود دادای دلایلی است که این نا هنجاریها را سبب شده است
مدیر عزیز بهتر نیست به جای این همه ناراحتی وقت خودت را بگذاری برای درمان ریشه های این درد
مدیر جان می دانی پدر این بچه در زندان است به حکم قاجاقجی بودن؟
مادرش هم از پدرش طلاق گرفته و رفته شوهر کرده
خواهری دارد افلیج که این بچه باید از او مراقبت کند
شب شام نخورده می خوابد و صبح ناشتا و حتی چای نخورده به مدرسه می آید
لبایش از افراد خیر محل است و........
مدیر جان خدایش وجدانیش اگر تو خودت جای این بچه بودی بهتر بودی؟؟؟؟
مدیر که اشک هایش همراه با غرور نفهمیش جاری شده بود و لب گشود
اگر مدیران مشکلات فعلی را تحمل کنند و وقتشان را صرف تعدیل و درمان ریشه های ناهنجاریها کنند در بازه زمانی نه چندان زیاد جا معه ای زیباتر از حال خواهیم داشت
بعد گفتم مدیر جان
اگر این علت هایی که برایت گفتم نمی بود ایا این بچه این جوری بود ؟
این این ناهنجارها در درون این بچه شکل می گرفت ؟
تو که در نقش پدر منجی هستی چرا نظر اصلاحی خود را با خشونت ابراز می داری؟
چرا با نگرش استبداد نقش پدریت را انجام می دهی ؟
مگر در دانشگاه نحوه مدیریت را نخوانده ای؟
بریز بیرون و از انباشت اطلاعات دانشگاه در مغزت دوری کن و از آن در بین این کودکان معصوم و تقسیم و استفاده کن
گره های کاریت رابا اطلاعات کارشناسی شده همراه با عاطفه از راه علم و دانش باز کن
تحول در فرهنگ با استبداد حاصل نمی شود بلکه کار های جمعی می خواهد وآسیب شناسی رفتارهایکه از عمل ها با بصیرت حاصل می شود
دیروز که با علیرضا پسرم کشتی می گرفتم وقتی برای تسلط بر من نقطه ضعفم را می فشرد 20 سال دوران گذشته در چند ثانیه در حلو چشمانم گردان شد
مو ضوعات این وبلاگ دفترچه شخصی من است برگهایی از تاریخ عمر من است عمری که در شهرستان آران و بیدگل با مردمان آن سپری کرده ام نترس و من را از هر قصد و نیتی و فکری و خطی و حزبی نقد کن آنگاه زمانیست که لبخند تشکر هدیه من خواهد بود