خاطرات هشل هفت 6

خوابی مثل اصحاب کهف,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,

عملیات محرم در جبهه جنوبی عین خوش /زبیدات /با رمز یا زینب س از تاریخ 10/8/61 تا 16/6/61 با هدف تصرف سر پل در منطقه العماره و آزادی ارتفاعات مرزی با وسعت مناطق آزاد شده و تصرف شده 500 کیلومتر مربع انجام شد

در این زمان از جنگ ظرفیت جذب نیرو های مردمی سپاه پر شده بود و سپاه سازمان خود را کسترش دادو تیپ های خود را به لشکر تبدیل کرد و هر لشکر 10 گردان را پوشش داد و نیروی زمینی سپاه شکل گرفت

عملیات محرم در قالب جدید سپاه اجرا شد و این عملیات با طراحی و فرماندهی ارتش و سپاه اجرا شد و رزمندگان در سه مرحله عملیات موفق شدند ارتفاعات 400و298 وحوزه نفتی بیات / نهر عنبر /پل /پاسگاه چم سری و موسیان را آزاد کنند

جاده عین خوش دهلران نیز از دید دشمن خارج شد و شهرک طیب عراق در دیدو تیرس خودی قرار گرفت

شایان ذکر است رودخانه های میمه /دویریچ /چیخواب فصلی هستند وبارندگی آب آن ها را تا ده برابر افزایش می دهد در این عملیات بر اثر بارندگی شدید برخی از رزمندگان اسلام گرفتار سیلاب و جریان تند این رد خانه ها شدند و اهداف این محور عملیات به تمامی تصرف نشد

ادامه نوشته

روزنامه ......بدو بیا روزنامه  .......کوچک وبزرگ روزنامه ..........تموم شد روزنامه.......

 

هر روز ساعت۹ صبح روزنامه دلخواه خودتان را درب منزل یا

محل کار خودازپیک موتوری تحویل بگیرید. اشتراک روزنامه

های ایران/جام جم/خورشید/اطلاعات/رسالت/همشهری/ایران

ورزشی ماهانه۷۹۰۰ تومان . اشتراک روزنامه های

خبرورزشی /هفت صبح/ تهران امروزماهانه۱۷۹۰۰

تومان .آدرس دقیق محل وشماره تلفن خود را به مسئول فروش

شهرستان مغازه سید حسن زواره واقع در بیدگل بلوار امام خمینی

تحویل دهید یا با شماره۲۷۳۳۴۲۲ تماس حاصل فرمایید. به افراد

عضو درپایان هرماه هدیه ای به رسم یادبود داده میشود.

خاطرات هشل هفت 5 ادامه

خدایا میشه منم معلم بشم 2

هنوز خاطره تئاتری در جهاد کاشان اجرا نشد فراموش نمی کنم

در حال پذیرایی بودم هلهله ای ایجاد شد پرسیدم  چه خبر شد

گفتند فردی که باید نقش بعدی را در 5 دقیقه دیگر بازی کند حالش به هم خورده و با عدم حضور ایشان آبروی ما می رود

سینی چایی را رها کرده و پذیرایی را واگذار نمودم به پست سن رفتم

گفتم حسن چه نقشی داشت مسئول تئاتر گفت   سرباز عراقی که به اسارت ما در می اید  گفتم نگران نباشید من هستم

بدون مطالعه و اگاهی از مطالبی که باید توسط حسن گفته شود

لباس حسن را پوشیدم  اماده بازی در 1 دقیقه دیگر

  موقع  رفتن روی سن و شروع به بازی شد  جو را ذ دیدم و شروع کردم  از خود به زبان عربی مخلوط با فارسی چرند و پرند سر هم می کردم

فضای موجود ساکت بهت زده همه مرا نظاره می کردند و فریادهایم را

 تا خود را به بیهوشی و باد ست اشاره به بستن پرده  کردم

تئاتر با این حرکت من به خوبی بدون آبروریزی  تمام شد و از طرف قرارگاه کربلا مورد تشویق قرار گرفتم

این امر باعث شد من با تبلیغات قرارگاه کربلا اشنا شوم

تو مسجد لم داده بودم و به صبحتهای بچه ها  ی رزمنده گوش می دادم

اگه کنکور تو خط اجرا می شد چه خوب بود این حرف بد جوری من را به فکر فرو برد و گفتم

سنگ مفت و گنجشک مفت اگر امسال بتونم کنکور را تو خط برگزار خواهم کرد

چند روز بد جوری این فکر کلافه ام کرده بود

یک شب خواب دیدم برادر شهید ..... گفت احمد اگر شروع می کنی بسم الله منم می خواهم شرکت کنم

وقتی از خواب بیدار شدم فهمیدم این کار شدنی است کاری که نظر شهید دنبالش باشه رد خور نداره

رفتم ستاد کربلا و درخواست و فعالیت و نامه نگاری و سریش شدن و تلفن به این و ان زدن خلاصه ول نکردن

تا اینکه موفق شدم مجوز برگزاری کنکور تربیت معلم را بگیرم  نه به این سادگی که نوشتم

آنقدر با موتور در هوای گرم تابستان اهواز بدون طرق در جاده ها تردد کردم که شکل سیاه پوستان افریقا شده بودم

تلنگر شهید و پوست کلفتی و علاقه به کار بدون چشم داشت دنیوی ودل شکستگی ان رزمنده من را را در کار مصمم کرده بود

شروع به ثبنت نام کسانی کردم که می خواهند در آینده معلم شوند 20 نفر ثبت نام کردند

محل برگزاری را انتخاب تاریخ آن را اعلام کردم سوال و پاسخ نامه را گرفتم بچه در سنگر در فاصله نشستند برای برگزاری کنکور  

قبل از برگزاری آزمون گفتم 

این آزمون براحتی در این جا برگزار نشده حضور شما شادی شما  رسیدن به آرزوی شما مرا کفایت می کند و خستگی را از بد نم بیرون

ادامه نوشته

خاطرات هشل هفت 5

خدایا میشه منم معلم بشم 1

امروز تو خیابان آقای علی محمد الماسی دبیر سابق دبیرستان مدیر سابق  دبیرستان شهیدان عبدالهی رئیس  سابق آموزش و پرورش آران و بیدگل و کاشان رادیدم

مقایسه تیپ  وسیاق گنده و توپولی که با دم خود فندق می شکست را با امروز ضعیف و نهیب و بدشکل و افسرده و منزوی مرا برد به به سالهای 67 -68 -69 - 70

 درسال 66بعد از شرکت در چند عملیات نظامی و از دست دادن توان جسمی و آمدن از جبهه تصمیم گرفتم که شش ماه دوم سال را مرتب  و منظمبرم مدرسه تا  کلاس چهارم دبیرستان تمام   تا بتوانم در کنکور سال بعد در رشته خوبی قبول بشوم

از سال 61 تا سال  66  هر وقت سال که اعلام می شد  جبهه اعزام فوری داره می پریدیم سپاه و نام نویسی و اعزام به جبهه

کار نداشتیم وسط سال تحصیل است یا فردا امتحان است یا کی خوشش میاد کی بدش میاد پسر فلانی اصلا نرفته جبهه یا فلانی وقتی بیام متلکش من را خواهد کشت یا فلانی می گوید بروید جبهه اما خودش/ خانواده اش هنوز رنگ جبهه را ندیده اند و....

فقط پیام نیاز جبهه برایم مهم بود و وپیام خمینی ره نامی در گوشت و پوست و خون ما نفوذ کرده بود و ما هم چشم در دهان او

چشمانمان خمینی می دید وگوشمان پیام او  نیروی ما هم نام نیروی شیطان شده بود و همدیگر را دفع می کردیم  

مهر سال 66تا اسفند 66 مثل بچه ها مثبت ها ی مورد نظر کسا نی با رفتن بچه ها به جبهه میانه خوبی نداشتند و چوب لای چرخشان می گذاشتند در سر کلاسها حاضر شدم

ادامه نوشته

خاطرات هشل هفت 4

آقای پلیس خدمت شما عرض کردم ما کرم داریم

 

یک روز که تنهایی تو خونه اعصابم را خورد کرده بود زدم بیرون تا  برم سر کوچه تو کارگاه قالی بافی همکلاسی ابتدایی اقای ماشالله رحیمی گپی زده تا کمی سر حال بیام

ماشالله رحیمی  فرزند ارشد آقای محمد رحیمی برادرانش  را زیر بال خودش گرفته بود و با اجاره مغازه ای در کوچه فاطمیه س روبروی کوچه ما  کار گاه قالی بافی راه اندازی کرده بود

ماشاالله – محمود – احمد – مهدی – مصطفی – مرتضی  با هم یک جفت قالی دست باف  تو این مغازه می بافتند و می فروختند تا بتوانند کمکی از هزینه خانواده عیال و بار خودر ا تامین و هم پس اندازی برای آینده

در آن زمان مثل امروز بچه ها راست راست دور نمی گشتند غیرت را نمی خوردند و بی غیرتی پس بدهند

یا درس خواندن یا کار وجدان کمک به والدین بیدارتر وروان ها پاک تر بود

بعدموقع خارج شدن از کارگاه ماشالله ماشین وانتی جلو م بوق زد و ایستاد

همکار / دوست / هم محلی / همسایه  آقای محمد محمد رضایی بود پس از چاق سلامتی  گفت

احمد من میرم رشت می ایی   گفتم آرهصبر کن لباسم بپوشم و به امید خدا بریم محمد گفت نه اگر می خواهی بیایی اینجوری بیا

با زیرپوش کوتاه و تنبون و دم پایی بدون جوراب با مو های فشی کرده

کمی با محمد کل کل کردم دیدم فایده نداره اون کوتاه بیا نیست شرط رفتن من به رشت شرایط بالاست

دل را زدم به دریا  نشستم جلو وانت و گفتم برو که رفتیم

ادامه نوشته

خاطرات هشل هفت 3

 

  این چاه یاد آور خاطرات دراز و طویل ساخت واجبی من است

هر کسی در زندگی خودش با برخوردها / گفتگوها / مسافرتها/مشاهده هایی روبرو می شود که برایش ملکه ذهن می شود از فکرش بیرون نمی رود خاطره می شود گاهی نا خوداگاه به زبان می آورد طرف مقابل که می شنود گاهی خوشش می آید گاهی پوز خندی می زند و رد می شود گاهی می ایستد و مسخره می کند گاهی هر وقت دیدت به عنوان ابزار تحقیر /مسخره کردن  بر علیه تو استفاده می کند

آنچه مهم است در این روزگار اگر خواسته باشی در میان گرگ زندگی کنی باید گرگ و در میان افراد نفهم باید پوست کلف و در بین  گیج و منگ باید منگ و دربین روانی ها روانی و در بین افراد  با کلاس وشوکولاتی  باید با ادب با سواد باشی یا صورتی حق به جانب

منظورم مرد هزار چهره و بو قلمون صفت نیستمنظورم این است که باید توانایی مدیریت بر مردم هزار رنگ را داشته باشی با اراده قوی و اعتماد به نفس ...مرد ....مرد واقعی

 

بگذریم از ای حرف های شش من یه غاز

زمانی که تازه به سن بلوغ رسیده بودم و زیر بغل و بلای ... مو کرچ زده بود رفته بودم روضه تیر برقضا ملای بالای منبر در باره احکام نماز می گفت که اگر مو های زاید بدن از اندازه یه جو بزرگ تر بشود نماز ها باطل است

وقتی آقا امد پایین  و خواست بره بیرون به آقا گفتم یک سوال خصوص / تنهایی بگم/ روم نمی شه/در باره روضه حالاته

آقا فهمید و گفت آها فهمیدم

باید از و اجبی استفاده کنی  اسم دیگرش نوره است تیغ ضرر داره مال بی دین هاست/ مال کافر هاست /نشنی ده ای وقتی صورتتا با تیغ میزنی دندونات خراب می شه کرم های مو بر هم گرانه

اوجان را اگر با تیغ بزنی ضرر داره بعدا می فهمی

من قبلا داستان کاسه واجبی را شنیده بودم

آقا بد جوری فکرما به هم ریخت خدا خدا می کردم  یک جوری از این فکر خلاصی پیدا کنم

یک دفعه ای برق سه فاز در سرم زد و یادم افتاد اون زمانی که می رفتیم  حمام  فخارخانه  حاجی عباس پودر سفیدی را تو تشت بزرگ ریخته بود و تک و توکی ادم ها از حاجی می گرفتن و می رفتند زیر دو شهایی که خارج از محیط گرم خونه بود یک بار پرسیدم اینجا کجاست بعد شنیدم واجبی کش خونه

دل را به دریا زدم رفتم سراغ حاجی عباس

حاجی عباس حمومی همون مرحوم حاجی عباس عنایتی ( پدر حیدر عنایتی ) خدایش بیامرزد مردی باادب با کلاس با شخصیت با هیکلی درشت و قدی بلند من ندیدم با مشتریان خود شوخی یا حرف رکیکی در حد  ساده هم بزند.

حیدر در جواب و واکنش این پست چنین می نویسد

 

سلام

البته این خاطره را می شد با شیوایی بیشتر و با در نظر گرفتن جهت های فرهنگی و  احتماعی بیشتر بنویسی.

 بیش از اندازه به آن کش داده ای و از جذابیت مطلب کاسته ای.


 بقیه مطالبت نیز همین گونه است .

 من خود نیز خاطره های فراوان این شکلی از حمام دارم که مقدار زیادی از آنها را در وبلاگ قبلی ام نوشتم  .

مقداری هم نزد اکبر آقا ستاری است .

 ممنون که از پدر من با نیکی یاد کردی.ولی او وقتی سرحال بود از هیج گونه شوخی با مشتریانش پروایی نداشت .و وقتی عصبانی بود چهره مطلوبی از خود به جا نمی گذاشت  .
اما مردم در هرحال به لحاظ صمیمیت ذاتی او و از همه مهمتر تواضع صادقانه اش٬ از او احترام می گرفتند .

من بیشترین تواضع را موقع نماز خواندن پدرم  می دیدم. و هیج ریب و ریایی در زندگی اش ندیدم .

 از مهارتی برخوردار نبود که بتواند فرزند صالح تربیت کند. ولی یک بار در کلامش دیده نشد که از فرزند کسی به ناشایستگی یاد کند.

شخصیت او مدام درخواب و در بیداری با من هست .

 همسر من را فوق العاده دوست داشت . داشتن چنین عروسی را برای خانواده خودش یک امتیاز بزرگ می دانست و به آن می بالید.

 تا سر پا بود و زمین گیر نشده بود ٬هر روز به او سر می زد و با وجد و شور دل شکنانه ای در مقابل همسر من (باور کن) زانو می زد.

فرزندان مرا با عشق می بوسید .و از باز گویی پستی و بلندی های زندگی اش برای آنها هیچ گونه ابایی نداشت.در صحبت کردن رکیک نبود .ولی دست شنونده را می گرفت تا به مرزهای قرمز برسد.

 امشب یکی از خوانندگان وبلاگ من به طور خصوصی در جواب به پست (( عصر جمعه 24 آذر1391 )) برای من نوشته است اگر عصر جمعه ها دلم می گیرد یروم سر قبر والدینم .

 من البته به طور جد مقید  به این حرف ها نیستم .
 ولی پست امشب شما سبب شد در آخرین شب محرم یادی از او داشته باشم . 
 از این بابت هم ممنون .

 نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم آذر 1391ساعت 22:22  توسط حیدر علی عنایتی بیدگلی  

 

رفتم حمام فخارخانه نبود پرسیدم کجاست  گفتند حاجی رفته پشت حسینیه  فخار خانه مغازه زده و دیگه حمام نیست

به هر مکافات بود منزل حاجی را پیدا کردم وقتی درب زدم زن حاجی امد درب خونه من راشناخت چون مادرم هم  گاهی  می رفت حمومشون و من را دیده بود

گفتم کار به حاجی عباس دارم حاجی خانم گفت  چکار داری گفتم کار خصوصی گفت حاجی اون کوچه دکام داره بیا از داخل خانه برو  در پشتی  خونه روبروی دکان حاجی است

حاجی خانم کنجکاو شد من جوان چه کار خصوصی به حاجی دارم شک کرد دنبالم امد در دکان حاجی

رفتم در دکان سلام کردم و بدون خجالت داستان بالا را گفتم حاجی خندید و گفت پسر ا وسا علی محمد دیگه چشم هر کاری از دستم بربیاد برات می کنم هر وقت جایی گیر افتادی بازم بیا  لازم باشه بیام محلی که کار گاهت باشه می یام 

تواضعش را هیچوقت از یاد نخواهم برد اما افسوس نتوانسته ام این گونه تواضع ها نسبت به   دیگران در زندگی خود تزریق کنم

حالا کارها و لوازمی که می گم انجام و بخر

 حاجی درخواست را ویزیت کرد ونسخه ای پیچید و  حدود یک ساعت دستورات لازم در مورد آن

نمی دانستم واجبی چهار فصله یا حداقل دو فصله تابستونی و زموستونی

بقیه در ادامه  مطلب

ادامه نوشته

خاطرات هشل هفت 2

 خاطره قورمه سبزی با گوشت سفید

امروز نوبت کاری من هنرستان امام حسین ع کاشان بود زنگ تفریح موقع چای خوردن آقای سهراب مجیدی خنده کنان آمد و گفت احمد جان دیشب  خاطره هشل هفت تو را خواندم

البته سهراب با لهجه مختص آبادی گفت و من با زبان ساده تو ی ده ای با کمی نزدیک به زیاد بزک مزک کردن باز گو می کنم

سهراب پسر حاجی حسن مجیدی پسر خوش مشربی است او اصالت بیدگلی بودن مخصوصا مختص آبادی اش را در لهجه حفظ کرده من او را خیلی دوستش دارم  وقتی او با لهجه قشنگ خودش درس می دهد  وقتی به هم رسیدیم هی در باره درس و کتاب مخصوصا رشته تاسیسات صبحت می کنیم و خسته نمی شویم

سهراب گفت احمد جان برو خدا شکر کن که مرکز شما حداقل غذایی بدون گوشت به شرط سالمی به شما می داده  است

در سال 1381 رفتیم مرکز ضمن خدمت ش...... تهران برای دوره چند روزه ضمن خدمت

روز اول بعد از کلاس های صبح وقتی رفتیم نماز بوی قورمه سبزی بد جوری مرا منگ کردچون من خیلی قورمه سبزی دوست دارم  این را به فال نیک گرفتم و خوشحال بودم که روز اول غذای مورد علاقه من داده می شود

بعد از ملچ و ملوچ تو صف  عریض و طویل رسیدم به سوراخ مراد و یک بشقاب برنج و قورمه سبزی کذاشتند رو دستم و گفتند بفرمایید

در لحظه اول سه قلمبه گوشت سفید کوچک در خورشت نظرم را جلب کرد  

تعجب کردم چرا تهرانی ها قورمه سبزی را با گوشت مرغ – ماهی – میگو درست کرده اند به خودم گفتم این هم یک تجربه جدید از تهرانی ها

اگر خوشمزه بود رفتیم  بیدگل  به جای گوشت قرمز گوشت سفید مصرف خواهیم کرد  با ضرر کمتر

احمد جان چشمت روز بد نبیند خوب که دقت کردم

سه فروند کرم سفید به سن بلوغ رسیده آماده ازدواج بدون مسکن فرای از مهریه های سنگین پناه به بشقاب سهراب آورده اند

وقتی به آشپز باشی اعتراض کردم ایشان نزاشته و برداشته گفت برو پهلو رئیس

بشقاب رو دست با آرامش که خواب کرمها به هم نخورد آرا م آرام رفتم اتاق رئیس

بشقاب توسط ریاست محترم بازدید شد جنازه ها مورد تفحص قرار گرفت و مثل پزشک قانونی مورد تائید قرار گرفت

بشقاب توسط رئیس توقیف شد تا مراحل بعدی رسیدگی توسط مسئولین مر بوطه اجرا شود

البته تا امروز هیچ دادخواستی – اظهار نامه ای -........ برای حضور در جلسه دادگاه رسیدگی به  این قتل ها به دست من نرسیده است

بعد متوجه شدم که کار گران آشپز خانه به شتشوی سبزی ها ی خورشت به روش بهداشتی حساسیت تنبلی داشته اند  و سبزی ها را نشسته تمیز نکرده به امید این که ما جوان های قدرت مندی هستیم پخته اند

شاید هم این خورشت را از چین وارد کرده بوده اند ما خبر نداشته ایم


خاطرات هشل هف 1

خاطره ای  از زمان تحصیل در مقطع کار شناسی درقم

هفته اول که وارد تربیت معلم شهید مدنی قم شدم گیج و منگ بودم مثل بچه مظلوم ها می رفتم و می امدم

ناهار دنبال خود می بردیم و ظهر جمع ما جمع بود زیر درختان به سبک پارک فرشی پهن می کردیم و هر کس غذای خود را می اورد و می خورد به همدیگر تعارف می کردیم و سفره ای از همه رنگ و شهر فرنگ

دوشنبه  هفته دوم روز اخر برنامه تحصیلی  نماینده کلاس گفت  مرکز قرار است  از شنبه در قبال 500 تومان ناهار بدهد هر کس می خواهد باید  امروز اعلام کند و ژتون بخرد

ما از خدا خواسته اولین چراغ را روشن کردیم  1500 تومان برای سه ناهار پرداخت کردم

شنبه هفته بعد از پایان کلاس ها  با شکمی گشنه و روغن زده رفتم سراغ ناهار 500 تومانی صف طویل بود توزیع اهسته و...

نوبت من که شد یک بشقاب برنج کوفته شده و 28 عدد لپه زرد شده گذاشتن روی دست لرزان برای شکم گشنه

به اقایی که ناهار توزیع می کرد گفتم ببخشید گوشت این غذا کو

اقاهه گفت گوشتش پهلو رئیس مرکز است

بشقاب را مثل گارسون ها دست گرفتم رفتم پهلو رئیس با دست دیگر در زدم و وارد شدم

اتاق رئیس شلوغ بود و ظاهرا جلسه

با صدای نکره بیدگلی گفتم می بخشید رئیس اینجا کیه

اقایی گفت بفرمایید گفتم عذر می خواهم مزاحم شدم جلسه دارید اما شکم گشنه این چیز ها حالیش نیست

رئیس گفت چه کار می توانم برایت انجام دهم گفتم سلامت باشید اقایی که این غذا را از بوفه به من داده   گفت گوشت این غذا پهلو رئیس است

محبت کنید گوشت ما را بدهید ما برویم

رئیس نگاهی کرد و دهان باز سر بالا سینه جلو دست رو کاغذ دست دیگر رفت زیر میز و بشقابی در اورد که روش سه قلمبه گوشت بود دو قلمه گوشت را گذاشت رو بشقاب من و گفت بفرملیید قابل شما را ندارد

بعد گفتم رئیس جون چرا گوشت ها را خودت توزیع می کنی بهتر نیست با غذا توزیع شود رئیس گفت دفعه بعد این جوری که شما می گید توزیع خواهیم کرد

رفتم بوفه و از مسئول بوفه جهت راهنمایی  برای دریافت پروتئین قرمز تشکر کردم

از روز بعد هر وقت می رفتم بوفه غذا بگیرم می گشتند بشقابی که گوشت داشت به من می دادندو دوسال رئیس مرکز با ما گرم گرم

دوره ابتدایی 11 د

تمبون به شلوار- قبا به کت – ردا به پیراهن –کفش گیوه به اوروسی – صورت پشم الو به سه تیغه –تبدیل و مردم در گردونه تهاجم فرهنگی قرار گرفتند که صدها ادم عاقل قادر به توقف این گردونه نیست

مردم ان زمان  درس می خواندند که دکتر بشوند بعد پول دار... و صاحب نفوذ ....اما امروز با رانت و وام های سر در گم و مقروض شدن و برده شدن نیسان می خرند با او  کار می کنند پول دار می شوند بعد بدون مدرک دکترا صاحب نفوذ می شوند

مردانگی مردان با یک نخ سبیل میلیون ها تومان ارزش داشت  اما امروز مردی نیست که نخ سبیل گرو بگذارد

در آن زمان شاه در جبهه کفر قرار داشت امام خمینی ره در جبهه حق یزید زمان شاه بود و امام زمان وقت امام خمینی ره شاهیان در جبهه شاه محکم و امامیان در جبهه امام محکمتر تا از دست دادن جان و رسیدن به مقام شهادت

چهره های منافق کم بودند و وجود آنها مزموم اما امروز دشمن ها دیگر دشمن نیستند و خودی ها هم خودی نیستند همه چیز رنگ نفاق به خود گرفته است

امام خامنه ای تنها تر از امام  خمینی شده یاران خمینی ره ایستادند تا مرز شهادت و خود شهادت اما یاران امام خامنه ای آخر خط شان فرار به کشور های خارج و یا عامل خود فروخته استکبار

یاران خمینی یاران  امام حسین ع بودند و یاران خامنه ای یاران امام حسن ع  

پس بیاییم به یاری رهبر بشتابیم

دوره ابتدایی 11 ج

در آن زمان تجاوز به حقوق مردم –استفاده از سادگی مردم برای غارت اموال انها – زمین خواری –حیف و میل بیت المال – ول خرجی بی حساب  کتاب و بی حد خصوصی بود و در حد انگشت شمار اما امروز  عمومی بی پروا وهر کس به هر کس شده با بی شرمی و ....

افراد ساده لوح وبا اعتقاد سست در عمل اما در ظاهر دو آتشه بدون پشتوانه مالی و طایفه ای از فقر به غنا رسیده اند

در آن زمان حق الناس پشت مردم را می لرزاند و حق الله بدون کم وکسر اجراء می شد اما امروز تجاوز به حق مردم افتخار و زرنگی

پارتی بازی  مخصوص افراد با کلاس و با قدرت با پشتوانه حکومتی و طایفه ای بود اما امروز آبدارچی اداره قدرت و پارتی بازی در حد سران عالی رتبه را دارد

در آن زمان تعداد مدارس کم گاهی کلاسها در هم ادغام – مدارس در هم ادغام با یک  معلم تدریس می شد اما معلم ها  اکثرا پر تلاش –با انگیزه –با سواد –هم خوان با رشته تدریس – مدیران به نهب و قوی با کلاس و صاحب نفوذ در مردم و حکومت  حقوق معلم هم می خورد هم مسافرت می رفت هم پس انداز می کرد هم خانه می ساخت  اما ورود دانش آموزان به رتبه های عالیه نسبت به امکانات  در خور توجه 

مدارس نماز خانه – کارگاه – آزمایشگاه –کتابخانه – آبخوری –نداشت یا اگر داشت در حد پیش پا افتاده و به صورت مهندسی و استاندارد ساخته نشده بود ام دکتر و مهندس های انگشت نشان بین المللی زیاد

  اما امروز تعداد کلاسها ساخته شده با اصول مهندسی  زیاد –کارگاه جدا – آزمایشگاه جدا –نماز خانه جدا –انبار جدا –دفتر مدیر جدا –دفتر معون جدا- آبدارخانه کاشی کاری بهداشتی  جدا – مستراح معلم جدا دانش آموز جدا –زمین فوتبال جدا والیبال جدا – میز پینک پنک جدا

   اما معلم ها کم کار و بی انگیزه   که فکر و ذکرش به جای ارتقا ء علم خود به فکر افزایش حقوق برای اداره حداقل زندگی است  و خروجی مدارس دانش آموزان معتاد کراکی و اعدام در حد ماشالله

در آن زمان در کل روستا تعداد تلویزیون در حد انگشت شمار اکثر مردم یک دستگاه رادیو باطری داشتند ماهواره نبود ویدئو نبود سی دی نبود کا مپیوتر نبود تلفن نبود مو بایل نبود مردم در کمال سادگی زندگی می کردند بدون تدبیر بدون مدیریت امکانات به مردم تزریق نمی شد توقع مردم پایین بود حقوق هم پایین بود فاصله طبقاتی کم

اما امروز بدون تدبیر و مدیریت بدون شناخت بدون کارشناسی با غرض ورزی با  هدف زیر سلطه گرفتن همه چیز مردم تلویزیون – ال سی دی – سی دی – ماهواره – اینترنت – کامپیوتر – موبایل – زندگی به سبک غربی – زندگی به سبک غیر واقع اشرافی گری به جامعه تزریق شد

دوره ابتدایی 11 ب

آشپز خانه – رستوران – فست فود – ساندویچی – پیتزا فروشی  با غذا های مانده و فریزری با گوشت یخی و روغن گربه نخور –طعم دهنده های سرطان زا –غذا های غنی شده نبود اما غذا های سنتی سالم سالم بدون هیچ افزودنی هیچ گونه عوارض مثل گوشت کلم –کدو – زردک – چغندر – نخود –بود نان مچه – اشکنه -...... بود

مرکز اودرژانس –بیمارستان –زایشگاه –دندان پزشگی – سونوگرافی – ام ار ای – سی تی اسکن – ازمایشگاه  - پزشک متخصص و عمومی – پرستار - ماما به گستر دگی و فرا وانی حالا نبود

اما این همه بیماری صعب العلاج و سرطانی و ایذی و شلوغی اورژانس و بیمارستان و.... نبود

بیدگل یک بهداری کاظمه را داشت و یک دکتر هندی  با تک توکی مریض با دارو های اصلی اما خارجی بدون کلک و تاریخ گذشته و پایان تاریخ و مرگ تک توکی در سال به علت بیماری نا معلوم یا تصادف و.....

این همه ملا و اخوند و تحصیل کرده حوزه و دانشگاه نبود اما ادب و احترام به بزرگ تر ها تحصیل کرده ها بالا بود

مسجدی و غیر مسجدی – کفتر باز و قمار باز –  تریاکی و قاچاق فروش هرزه و روسپی .........هر وقت یک آخوند را می دیدند در برابرش بلند می شدندسلام می کردند ودر ان لحظه چند ثانیه معصوم و بی گناه می شدند اما امروز کانلی که روحانی حرف بزند با کانال برنامه کودک عوض می شود

در ان زمان این همه دانشگاه – پیام نور -  آزاد –غیر انتفاعی - ..... نبود همه بچه ها تحصیلات عالیه نداشتند اما آنهایی که به مرتبه بالا می رسیدند حداقل اما موفق و باسواد و دارای مدرک عالیه می شدند

در آن زمان این همه مراسم عزاداری و روضه خوانی –  هیئت ها - جلسه های با زرق و برق  و شام خوری سریالی و آلات مزاحم ات زا مثل امروز نبود اما  اما هیئت های بی آلایش و صادقانه با شکوه خاص خود و مراسم های روضه خوانی با تعداد زیاد در حد تکمیل ظرفیت حسینیه   داشت

دوره ابتدایی 11 الف

زمانی دوره ابتدایی را می خواندم

در آن زمان اتاق ها کوچک بود اما دل ها فراخ- حیاط ها  گشاد – و سر ما خوردگی ناشی از خفگی منزل ها کم

اما امروز ساختمان ها بزرگ و گردش هوا کم ورود سر ما خوردگی آسان و خروجش دشوار

کوچه ها تنگ بود جای پارک دو چرخه ها زیاد بالاترین پز ما داشتن دوچرخه و صفای پا زدن و ورزش ان بود

  اما امروز کوچه ها زیاد و گشاد و خیابان هم زیاد ترو گشاد تر اما جای پارک ماشین کم تر و کم تر

شام های ما نان پنیر و اب دوغ ماست محلی و گاهی هم نان خشک خانگی همدم موش ها کت کت کنان تا به خواب می ر فتیم خوابی با ارامش تا صبح بدون خوردن قرص خواب و نارنگی پاکستانی و گل گاو زبون

اما امروز در شام هر نوع غذای ایرانی و خارجی که بخواهی و اراده کنی در سه سوت آماده . فراوان اما خواب خوش ممنوع ممنوع

رابطه های باب شده روان شناسان غربی فعلی بین پدر و پسر مادر و دختر کم اما احترام به والدین وافر زیاد با تواضع و و ظیفه

دختر ها در کنترل مادرها بودند تا مادرانی قدر قدرت بدون درخواست طلاق برای آینده زندگی خود برنامه ریزی کرده آنها زندگی کردن دوست داشتند نه برای پول و ماشین و باغ و کارخانه ...آن زمان دختران بر زندگی سوار بودند  اما حالا زندگی بر دختران سوار است

پدر سالاری و مادر سالاری بود و پسرها عصای دست پدر و دخترها غم خوار مادر

امروز امکانات زیاد تر از  حد تصور اما فرزند سالاری و فرزندان آژانس والدین پیر و کور و زلیل برای بردن به سالمندان

اتحادیه و اصناف و تعزیرات حکومتی و اداره بازرگانی و بازرسی و دادگاه و دادسرا و...  مثل امروز سازمانده هی شده نبود اما رحم مردم نسبت  به هم زیاد و بیرحمی  انگشت نشان و تجاوز به حقوق همدیگر محکوم بود

اما امروز ادارات فوق زیاد و نان خور ان به وفور اما گرانی و هرج و مرج بازار بدون کنترل و در حد ماشالله

فروشگا هها ی منوی باز  با فروشندگان زرق و برق دار و برق گیرو...  کاذب نبود  اما بازارهای سنتی بدون زرق و برق کاذب با صفا و آرامش روح زیاد تر حال بود

دوران ابتدایی 10

ادامه پست قبلی

زمانی که دوره  ابتدایی را می خواندم

گاهی از زمانها مشاهده می کردم افرادی در کنار خیابان کنار فلکه کنار ساختمانی کنار جدول بندی وسط بلواری  می ایستاد یا بساط می کرد و به یاد گذشته هایش و برای شادی ارواح از دست رفته اش زمزمه می کرد و گویی فاتحه ای می خواند

من از دل می خندیدم و می گفتم که گذشته ها گذشته است حالارا بچسب

نمی دانستم که  براستی شناسنامه ما از کذشته صادر شده است و برای همیشه عامل شناسایی ماست و بعد از مرگ ما هم اثرش در اداره ثبت و احوال تا ابد ثبت است  و مدرکی سندی  بر وجود موجودی به نام من است اعتبار من است  عامل عدم تحریف من است شجره نامه  نسل من است   اصالت من است 

 امروز من انعکاسی از گذشته من است و گذشته من شناژ امروز من است

 مبنای پیشرفت ما در اینده با گذشته ماست گذشته های ما در کجا ثبت شده در کجا نگه داری می شود چه تضمینی بر ان است که در فاصله زمانی کوتاه اصالت ما تحریف نشود به غارت نرود در جای دیگر به نام محل دیگر فرد دیگر قوم دیگر شهر دیگر با بی شرمی تمام  ثبت نشود

  آری می شود سر را نا شیانه نتراشید

فرقش این است که موی سر پس از زمان کوتاه در فاصله ماه نه سال دوباره مثل اول می شود و خاطرات از نو

اما حذف خاطرات اجتماعی برگذشت نا پذیر است و  گاهی ارزو به گور

اما می توان نمادهای ان را حفظ کرد

می شود با حفظ ان گاهی به گذشته گریزی زد و تعمق نمود به ان پز داد  از کجا به کجا و بعد شکر خدا شکر خدا ویا تاسف و تاسف و یا یادت به خیر یادت به خیر

دیگر در محله ما شور و حال بازار ساطع (صدیقیان ) با ان اجتماع با ان شور وحال اسایش و ارامش تکرار نخواهد شد  به جای فروشگا های درن دشت به سبک باز جای ان را گرفته است

دیگر پیتزا و ساندویچ های سرد و گرم و اسنک  اجازه نخواهند   داد گوشت کلم / زردک /چغندر /  خاگینه/ اشکنه / در سفره های خانواده ها جایی داشته باشند

دیگر کوزه های سفالین و اب انبارها با اب های تصفیه خدایی  تکرار نخواهد شد و نداشتن دستگاه تصفیه از لزو مات ما شده است

دیگر بساط همسایه ها برای پخت نان خانگی با ارد بومی سبوس دار با عطری خاص با طعمی خاص تکرار نخواهد شد

کم کم نان مچه با  گردو و نعنا و پنیر بومی برای نسل اینده در حال فراموشی است

کم کم رادیو و تلویزیون و ماهواره و سی دی  و موبایل  جای اجتماعات با شکوه در محل ها را می گیرد

کم کم تماشا چیان هیئت های محرم از عزاداران  هیئت بیشتر می شود

دیگر کا رگاه عصاری و رنگرزی در بازار توی ده ایجاد نخواهد شد

دیگر بازار آقا اسدالله /صابری /حاجی آقا حسن / محمود بقال ایجاد نخواهد شد

دیگر لحاف دوزی حقیقیان و گیوه دوزی حسین کفاش و سکوت علی محمد علاف  و سلمونی پدر استاد یدالله تکرار نخواهد شد

سرطان آخرش مرگ است اما با داشتن پزشک حاذق می توان عمری دو باره کرد

گذشته خود به خود فرسوده و خراب می شود نمی توان صد در صد از ان جلو گیری کرد ام می توان با مدیریت به ان عمر دوباره داد

گذشته ما سند هویت ماست 

سندی که با خشت و اجر و چوب و اهن در بازار و مسجد و درب و طراحی های منحصر به فرد تجلی پیدا کرده و به محل ما هویتی منحصر به فرد  داده است

پاره کردن /غارت کردن /تغییر چهره دادن  سند نابودی هویت است

بیاییم اگر سند های هویت محل را پاره می کنیم حداقل کپی برابر اصل آن را حفظ کنیم

گذشته ما اصالت/ارزش/فرهنگ ما ست

اصالت ها را قاب کنیم و بر سردر اتاق های گچ بری وبا آشپز خانه های ام دی اف و گر مایش از کف و با درب و پنجره  های دو جداره و شومینه های از هر رنگ و هر مدل و در کنار  مبلمانهای وارداتی از فرهنگهای دیگر با فرشهای ماشینی نصب و بر آن افتخار کنیم

همچانکه پدر بزرگان ما اعتبار ما هستند قصه های شبانه اشان راهگشای ما و وجودشان برکت زندگی ما

گذشته ما معیاری برای آینده ماست

  

دوره ابتدایی9


زمانی که من دوره ابتدایی را می خواندم در طول سال چند بار عمه ام ازتهران برای دید و بازدید به منزل ما می امد

پدرم دو برادر کوچکتر از خود داشت یکی عمو قاسم که ساکن تهران بود دیگری عمو رحمت الله که ساکن کاشان بود و دو خواهر عمه سلطان که ساکن تهران بود و عمه شوکت که ساکن قم بوده من عمه شوکت را که عروس طایفه هاشمیان بوده را ندیده ام اما بچه های او را دیده و در مراسم ها انها را می دیدم که به پدرم می گفتند دایی

عمه ام چون در تهران زندگی می کرد عروس طایفه جلالی ها بود  و با فرهنگ پایتخت  دم  خور شده بود برخوردش با ما شهری بود اما  اصالت بیدگلی و مذهبی خود را حفظ کرده بود این اوامر او را خیلی دوست داشتنی کرده بودو با ما خیلی گرم بود و ما لوس می کرد

عمه ام دوست داشت حتما فاتحه ای برای پدرش خوانده شود و خود را ملزم می دانست سر قبر او برود به گفته او  قبر پدر بزرگم نزدیک چاه ابی بود که برای کشاورزان مسعود اباد کنده شده بود  او به طور تخمین نزدیک به اطمینان می ایستاد و فاتحه ایی برای پدرش ختم می کرد

انگاه به ساختمانی کوچک می رفت و ساعت ها در انجا می نشست و فاتحه می خواند و با خود حرف می زد

یک روز از عمه ام پرسیدم اینجا کجاست /کدام فامیل ما در این جا خاک هستند او گفت

عمه به قربان تو اینجا مقبره  چند مجتهد است کارشان خیلی مهم و درست است من هر وقت که  در زندگی به بن بست می رسم هر وقت حاجتی دارم هر وقت گرفتار شدم می ایم بیدگل هم فاتحه ای برای پدرم می خوانم و هم در خواستم و حاجتم را از این مجتهدان می گیرم

اینها اگر نزد خدا ضامن شوند خداوند دست رد به سینه ما و هیچکس نمی زند  من تا به حال خیلی حاجتم را از این جا گرفته ام

حال فهمیدم عمه عزیزم دارد به این اقایان که نزد خدا ابروی خاص دارند دارد التماس می کند  دارد زمزمه می کند

کنار مقبره و قبر های اطراف ان و حوض خانه و زمین های بایر اطراف که مجموعه گورستان  چند محله بیدگل را تشکیل میداد خارج از دیوار شهر بود

در حال حاضر ساختمان هلال احمردرست در محل دیوار گلی بیدگل ساخته شده و ستاد نماز جمعه در جای چاه اب شاخته شده  و قبر پدر بزرگم در گوشه ستاد واقع است و مقبره به همت جوانان و خیرین بیدگل اباد و به شکل دوست داشتنی در امده است و در سر در ان عنوان مقبره العلماء نوشته شده است

کنار گورستان یک جاده مال رو بود مردم به او جاده باریکه می گفتند که جنوب این جاده مزرعه مسعود اباد با باغ های گود و شمال ان به زمین های امام زاده هادی ع بیدگل بود این جاده برای کشاورزان که با خر های خود برای رفتن به مسعود اباد و کاشان و ا مام زاده قاسم ع از او استفاده می کردند

در حال حاضر جده باریک شده خیابان شهدا مزرعه مسعود اباد شده سایت اداری و ساختمان های سازمانی ارتش و محله قاسمیه و زینبیه

هنوز اگر به کوچه های پشت پاسگاه بلوار ایت الله عاملی ره سز بزنی اثار باغ ها ی گود مشاهده می شود

بچه ها در جاده بریکه جمع می شدند و برای رفتن به چاه آب یا چشمه شاه بلبل مسابقه می گذاشتند از مسیر جده باریکه تا چشمه صدها سگ ول گرد بود دلی می خواست که از بین سگها بری و در چشمه اثری بگذاری و برگردی

در حال حاضر این چاه پشت پاسگاه بلوار  ایت الله عاملی ره است که دورش را دیوار کشیده و ظاهرا ابش را با لوله کشی برای شرکت فولاد می برند

امام زاده قاسم ع رفتن مثل حالا نبود صبح ظهر عصر و هر وقت بیکار شدی  هر وقت دلت تنگ شد /..... بپری شاهزاده قاسم ع

سالی یکبار جل و پوس را جم می کردیم  می بستیم ترک دوچرخه لحاف و تشک و متکا و کاسه و کوزه و....هر چیز که دو روز کارش داشتیم

صبح حرکت می کردیم ظهر میرسیدیم امام زاده قاسم ع ده بار از تپه های شن روان بالا می رفتیم و می امدیم پایین چند بار می افتادیم و می رفتیم زیر چرخ و عاقبت می رسیدم به جایی که در بین تپه های شن روان به امام زاده قاسم ع (نقشه هوایی در ادامه مطلب )

یک شب تا دو شب انجا می خوابیدیم اش رشته می پختیم و می خوردیم و نذری می دادیم در تپه های شن روان بازی می کردیم و دشارژ می شدیم تا سال بعد

مردم بیدگل به امام زاده قاسم ع اعتقاد خاصی داشتند

امام زاده قاسم ع با کنبد کله قندی با کاشی کاری زیبا در وسط تپه های شن های روان توسط دیوار گلی محصور شده بود زیارت گود تر اطراف بود تعدادی پله داشت به طرف پایین تا به کف صحن می رسیدی حوض دال بری شده نمای قشنگی به حیاط امام زاده داده بود

اطراف حیاط با اتاق هایی که برای زوار ساخته شده بود زیبایی سنتی به انجا داده بود

تولیت امام زاده توسط خاندان متولی بود عمو محمد متولی با خر سفیدش در کوچه های بیدگل دور می گشت و وجوهات را جمع اوری می کرد و امام زاده را اباد نگه داشته بود

در دهه 80 ساختمان امام زاده  به طور صد در صد تخریب شد از ریش و بن اوردند و ساختمانی با عزمت و بزرگ در محل ان ساختند  و چهار خیابانی در وسط خاطرات نسل ما ایجاد کردند البته به قصد قربت و عندالله و خدمتی صادقانه تر به مردم

مثل اینکه فردی با مو های بلند که به هزار زحمت به شکل خاصی در اورده و خود در عالم جوانی با ان حال می کند بیاید تصادف کند

وقتی وارد اورژانس می شود پرستار با ماشین صورت تراشی از پشت گردنش شروع و به پیشانی او ختم می کند برای زدن یک بخیه برای جلو گیری از خونریزی

ورود به موهای زیبای این فرد برای کمکی صادقانه تر اتفاق می افتد  نه می شود پرستار محکوم کرد ونه می شود سر را نتراشید

اما می شود سر را ناشیانه نتراشید

ادامه دارد

ادامه نوشته

اینجاکجاست

هم محلی های عزیز و گرامی محلی وندان توی ده 

این درب زیبا/  چوبی/ قدیمی/  استوار/  عتیقه /پا برجا در کجای محله نصب است

چرا اینهمه غربت اینهمه بی توجهی اینهمه بی مهری اینهمه یتیمی

انتظار داریم از محل های دیگر دست نوازش به سر این درب کشیده شود یا توسط اداره میراث فرهنگی یا توسط جوانان یا فرهنگ دوستان و.....

این درب و محل نصب آن با التماس ما را می خواند

تا قبل از به تاراج رفتن و یا در تنور نانوایان سنتی طعم خاصی به نان های خانگی دادن بتواند تجربیات صد ساله خود را به نسل جدید منتقل کند

او آرزو دارد ماموریت  خود را از گذشته را به حال منتقل کند





دوره ابتدایی 8

شیره فروش های دوره گرد

از سال 45 که من به دنیا امدم تا نیمه سال 61 که ما به محله قاسم اباد کوچ کردیم ساکن محله توی ده بودیم در این زمان شغل مردم قالی بافی از نوع دست باف و بعضا کشاورز و دامدار و تعدادی در کارخانجات کاشان که توسط ارباب تفضلی و ارباب لاجوردی ساخته شده بود کار می کردند و با زندگی ساده و بدون الایش و تجملات عمر خود را سپری می کردند مردم در ارامش نسبی زندگی می کردند غذا های ساده و سالم داشتند انواع سرطان های دلیل نا معلو م نبود اسنک . پیتزا / مرغ سوخاری / فلافل/ روغن مایع سالاد و مخصوص سرخ کردنی /فستفود/فیست فوت/شیشه / کراک /اشک خدا /قرصهای دیر انزالی /....... نبود اما گوشت لوبیا/ گوشت زردک/کوشت کلم/کوشت کالک/گوشت چغندر / گوشت نخود ساده و گاهی کمی اسفناج /قیمه ریزه / کوفته برنج با باقالا و شوید و لپه /اشکنه تخم مرغ / شیر برنج /اش کدو زرد وعدس /اش ماش و کلم /اش جو / اش رشته با باقالاو ماش و شوید / سالی یکبار برنج/ خورشت الو با گوشت /سالی یکبار مرغ / کله پاچه و سیراب و شیر دون /و ارده شیره غذای مردم را تشکیل می داد

دیشب در مسجد با همکلاسی دوره ابتدایی تو مسجدامام زاده هادی ع در باره پست های وبلاگ صبحت می کردم

به ماشالله گفتم یادت هست دو تا برادر با دو چرخه تو کوچه ها دور می گشتند و می گفتند شیره شیره شیره ترازوی انها کیله هایی بود در قالب روغن دانی که جلو دوچرخه هایشان اویزان بود  گاهی اوقات هم ارده های خوش مزه هایی هم می اوردند

یادش به خیر  اگه حالا یک کاسه از ان ارده شیره ها می بود بد نبود بد جوری سردیم کرده و دست و پایم درد می کند

ماشالله گفت پاشو پاشو بریم سر کوچه دو تا نان بخرییم بریم اونجایی که تو می خواهی  به شرطی که دوربین را بیاوری

گفتم بریم

من را برددر خیابان جدید الاحداث واصف که ساخت تاریخی توده عبور کرد و خاطرات ما را به بیابان برد و به جایش ریگ بیابان را ریختند البته به قصد قربت و خدمت صادقانه 

درست در دربند قدیم بیدگل در نبش خیابان در سر کوچه که به بازار میون ده می رسد روبروی مسجد سنجر  ایستاد کنار یک سنگ بزرگ که نیمی از ان در خاک و نیمی در بیرون بود 

در عکس زیر سنگ مورد نظر و مسجد سنجر نشان داده شده است



ماشالله گفت بیا نانت را به این سنگ بمال و بخور این سنگ

سالها خدا می داند چند تن کنجد را در زیز خود له کرده و به ارده تبدیل کرده است و حالا در کمال بی مهری خود در زیرپای افراد مردم و در زیر ناخن لودر و گریدر و گلنگ باید تقاص پس بدهد

ماشالله گفت :

در بازا راقا اسد الله یک گار گاه عصاری که درست پشت خانه ماجونم بود  سالی چند ماه افرادی از نشلج می امدن  تو این کارگاه عصاری می کردند کنجد می اوردند و ان را به ارده تبدیل می کردند گاهی شیره هم درست می کردند و به مردم می فروختند

اما در طرح احداث خیابان این اثار که نشان دهنده عظمت و گستر دگی مجموعه بازار های توده بود تخریب شد

متاسفانه اداره مربوطه  شاید  اداره میراث /شهرداری/فرمانداری / مردم محل /فرهنگیان /....  به حفظ اثار باقی مانده و نماد های دوران قبل و لوازم انها بی توجه یا کم توجه  هستند....چرا نمی دانم ..

بازار مسگرهای کاشان یک عصاری قدیمی است  را نگاه کن با حفظ اثار گذشته انجا را محل بازدید عموم قرار داده اندو سود دهی خوبی برای مالک ان دارد

انتظار می رود حد اقل اهل محل این سنگ را از این حالت غریبی نجات داده و با انتقال ان به محل مناسب و ایجاد یک گار گاه عصاری نمادین حداقل نماد فرهنگ محل توی ده را حفظ نمایند

شعر آهنگ وبلاگ

متن شعر:

به طاها به یاسین به معراج احمد
به قدر و به کوثر به رضوان و طوبی
به وحی الهی به قرآن جاری
به تورات موسی و انجیل عیسی

ادامه نوشته

عکسی از سال 1353 کلاس سومی ها

امشب در مسجد امام زاده هادی ع ماشالله رحیمی همکلاسی دوران ابتدایی گفت

یک عکس سید محمود سیاری داره که می تواند به دردت بخورد عکس از سال 1353 است زمانی که سید محمود کلاس سوم بوده است

اتفاقا سید محمود را در مسجد دیدم بعد از احوالپرسی موضوع را مطرح و تقاضای عکس را برای ثبت در وبلاگ کردم

ایشان با گرمی پذیرفت و من تا تنور داغ بود نان را چسبانم و فورا رفتم درب منزل و عکس را گرفتم

جا دارد از هم کلاسی های که هنوز بعد از 42 سال هنوز رشته دوستی ما پا برجاست و هنوز احساس می کنیم در یک نیمکت در مدرسه کاشانچی در کنا هم نشسته ایم تشکر کنم

 مخصوصا  آقای مهندس مسعود فرزانگان و آقای ما شالله رحیمی که در نوشتن این خاطرات کمک های زیادی به من می کنند

کاربر محترم در صورتی که عکس خود  یا دوستان را می شناسی اعلام تا  اسامی مجموعه این دوستان کامل شود

 

 

دوره ابتدایی 7

دوره ابتدایی 7  (تا پایان مستند سازی کپی نشود)

یادش به خیر زمانی که من دوران ابتدایی را می خواندم و در محله توده زندگی می کردیم  

زمانی که تو صف نانوایی سنگک شاطر مانده علی ساعت ها می استادیم تا نانی که آرد آن با آب چاه و با دست و با خمیر ترش ساعت 4 صبح خمیر می شد  و پس از اینکه روش قل می انداخت شروع به پخت می کردند

  و از جوش شیرین خبری نبود از ارد سفید یک دست خبری نبود خمیری با ارد سبوس دار وبوی خاص خودش

نانی که رو ی شن با حوصله عباس شاطر و جواد شاطر که کمک حال بابا بودند پخته می شد و جلو راه از حاجی عباس حمومی (علایی ) پنیر بومی می خریدیم و شکمی از عزا در می آوردیم بقیه نان را چند روز تو سفره بدون اینکه کپک بزند نگه داری می کردیم و وقتی خشک می شد تو سرکوب سنگی می کوبیدیم و یک استکان اب و نعنا و گردو بعد می شد نان مچه و شام اهل خانه تا فردا صبح خدا بزرگ بود

کنار بازار آقا رضا  ساطع میوه ها را تمیز می کرد و ما پهلوی پله ای از خشخاش می نشتیم و خشخاش می خوردیم و آقایان ...... با چاقو بغل خشخاشها را تمیز می کردند تا با فوت کردن از خمار ی در بیایند

 در طول سال مخصوصا  ماه رمضان می رفتیم مسجد میدان نماز را به امامت آقا فضل الله طاهایی می خواندیم

ماه رمضان زیر مسجد خنک بود تا  یک ساعت قبل ازافطار  می خوابیدیم و بلند می شدیم تا برا ی نماز گزاران دوق ماست افطاری درست کنیم  در عکس زیر از راست جلال نعمتی -رمضان کجایی -محمود حاجی زاده  - محمد صباغی -حسین حاجی زاده -احمد بافنده   خیلی زحمت می کشیدند  مسجد میدان یکی از مکانهای تاریخی بیدگل است که تا به حال به همت اهل محل سر پا نگه داشته شده اما اداره میراث فرهنگی برنامه خاصی روی ان پیاده نگرده است

در آرزوی یکبار دیگر رفتن به حموم بازار به دل ما موند از بازار آقا اسدالله 8 تا پله می خورد می رفتیم پایین بعد از رفتن از یک دالان وارد هشتی بزرگ که به او سر حمام می گفتند می رسیدیم وسط گود و اطراف تختا بود لخ می شدیم و بسنه ها را کنار می گذاشتیم با دنگ و فنگ خاصی بعد از عبور از راهرو که حوض اب سرد در وسطش بود وارد محیط حمام می شدیم اسا محمود زیر حمام را خوب گرم می کرد طرفین شیر سرد و گرم و تشت بود برای کیسه کشی و روبرو دوش ها بود برای افرو شدن   حال می داد چند ساعت با برادران و همسایه ها تو محیط گرم حمام می نشستیم کیسه می کشیدیم و حرف میزدیم  و میوه می خوردیم بوی سفیداب و سرکه وکش کش کیسه و جرق وریق دلاک ما را منگ می کرد

این حمام را بچه های محل که خدا خیرشون بده تا به حال  با چنگ و دندن نگه اش داشته اند  تا اثار گذشته محو نشدهو شیرینی هایش پا برجا

 اما با توجه به اینک اداره میراث فرهنگی می تواند از این محل به عنوان آثار باستانی استفاده کند متاسفانه تو جه و برنامه خاصی برای آن در نظر نگرفته است

محله ما آب انباری داشت در پشت مسجد در کنار زو رخانه تعداد پله های او یادم نیست اما به صورت ال بود آب سرد و سبک جون می داد برای چای اون هم چای هایی که از بند می آوردند مثل چای گلابی

اداره بهداشت اب انبارها را در محله به خاطر برنامه های بهداشتی تعطیل کرد و اب لوله کشی شهری را جایگزین کرد اما زمانی این انبارها در طول سالیان زیاد نیاز محل ها را به اب شرب تامین می کرد متاسفانه بسیاری از انها به طور صدرصد تخریب و حذف شده است اما اب انبار محل ما هنوز اقتدار خود را حفظ کرده بدون دوست و همدم مانده تا قرنش به سر آید به عنوان نمادی به رخ ایندگان کشیده شود

یادش به خیر زمانی که در محله توده زندگی می کردیم

شب هشتم هیئت محل می امد بیرون  با سینه زدن وبی ریا تک تک حسینیه ها می رفتیم و غزاداری می کردیم بی ریا بی سر و صدایی که مردم ازاری باشه مخلص و مخلص از نوع خالص حالا کجا و اون روزها کجا اگر چه هردو برای امام حسین ع است  اما خلوص عزاداری او با پخت نذری با اتش و نشستن تو غرفه های اطاف حسینیه ودلسوزیش را باید به گور برد هر چه عزاداری با شکوه تر و تزویرش و هم چشمیش  سر و صداش بیشتر بشود  اخلاصش کمتر می شود

یادش به خیر

این مطلب را از وبلاگ..... گرفتم تو هم بخوان


ادامه نوشته

شهیدان شرمنده ایم

این عکس در مهر ماه 1361درمنطقه عین خوش قبل از عملیات محرم  گرفته ایم

عملیات محرم در 6 روز بین 61/8/10 تا 60/8/16 انجام شد

اینجا محلی است تقریبا مخفی  که هیچ کس جز فرمانده هان عالی رتبه به اینجا رفت و آمد   نمی کردند  سر زمینی مسطح که توسط کوه هایی محاصره شده بود

رزمندگان آماده عملیات محرم می شدند 

یک دوربین کداک 110 از بچه ها قرض گرفتم و یک فیلم 12 تایی هم خریدم و تند تند عکس می گرفتم تا دوربین را به صاحبش پس بدهم این دوستان همشهری که اونجا بودند جمعشان کردم عکس زیر حاصل شد

ایستاده از راست به چپ

شهید مهدی خاتمی  - شهید شاهمیرزایی ب  -شهید هاشم جلو داریان  -احمد بافنده 

نشسته از راست به چپ

ها شمیان   ---..... طاهر آبادی -----.......طاهر آبادی -------- شهید سلمانی بیدگلی


 هیئت مسلم ابن عقیل

شب هفتم محرم هیئت مسلم ع محله قاسم اباد بیدگل به عزا داری در تکایا در حرکت است

اگر امشب شهید  علی رضا آبیاری  بود  حتما در این هیئت زنجیر می زد

اگر چه ما معتقد هستیم شهدا بر عمل کرد های ما ناظر هستند

این عکس در شهر اهواز شهریور 1361 قبل از عملیات محرم  گرفته شده است  من و اقای زاهدی و علی رضا برای اب و هوا خوری به شهر اهواز رفته بودیم  اینجا کنار رود کارون که از داخل شهر اهواز عبور می کند ابتدای پل هوایی مشرف به رودخانه است

ما در گردان 8 از لشکر نجف اشرف باهم بودیم فرمانده ما شهید الماسی بود و............

علی رضا در عملیات محرم در منطقه عین خوش به درجه رفیع شهادت نائل شد .

روحش شاد و راهش پاینده باد .

از راست به چپ :

احمد بافنده - برادر زاهدی -شهید علی رضا آبیاری (همکلاسی 5 ساله ابتدایی )

ادامه نوشته

دوران ابتدایی 6  - توجه مهم (تاپایان مستند سازی کپی برداری نشود )

زمان دوران ابتدایی من

شاید محله ی ما چون در مرکز بیدگل بوده محله ی توی ده نام گذاری شده است .

محله ی ما :

از طرف کوچه ی ملا به محله ی باغ علوی

 از طرف بازار نانوایی خاص به محله ی درب مختص آباد

از طرف مسجد رحیم خروس به محله ی ویرانه

از طرف بازار نانوایی شاطریان به محله ی در بریگ و محله ی خانقاه سلمقان

 از طرف مسجد جمعه به محله ی حاج عبد الصمد و فخارخانه

مسیر رفت و آمد  داشته و دارد.

 از نظر امکانات روستایی ( شهری ) چون در مر کز بود غنی و کامل بود مثل :

مسجد میدان برای نماز جماعیت یومیه و مسجد جمعه برای نماز جمعه ی کل بیدگل

بازار ساطع/ بازار بقال زاده /بازار خاص/ بازار رحیم خروس/ بازار شاطریان و بازار فاضل

آب انبار /حسینیه /حمام /زور خانه /کار خانه های شعر بافی از امکانات کلیدی این محله بود و به دلیل مرکز بودن اهالی محل براحتی می توانستند از امکانات محله های هم جوار استفاده کنند  مثل آب انبار باغ علوی و حمام فخار خانه براحتی در دسترس اهالی این محله بود  .

در بازار ساطع وقتی از کوچه ی دراز وارد می شدی:

ابتدا محوطه ی میدان مانند بارانداز تجار مهاجر بود .

در نبش گارگاه سفید کاری ظروف مسی بود .

در جوار ان مسگری فعالیت می کرد .

به طرف دست راست وارد بازار ساطع و از ناحیه چپ وارد بازار بقال زاده می شدی.

از ناحیه ی راست اول مغازه ی حسن بشکن نشکن بود که از ..... تا....... در آن پیدا می شد یادم هست سیگار هما فیلتر دار 2 ریال بود.

در کنار او مغازه ی عباس چراغی بود تعمیر سماور /بخاری /تیز کردن چاقو قالی بافی/ شیلونگری  و حلبی سازی کار او بود.

کنار او مغازه نانوایی سنگی شاطر منده علی بود.

بعد کوچه ای بود به طرف مسجد رحیم خروس و محله ی ویرانه .

و کوچه ی دیگر به طرف بازار خاص و محله ی درب مختص آباد

وبعد از عبور از کوچه ی هفت پیچ به  محله ی باغ علوی می رسیدیم .

در بازار خاص نانوایی  نان بازاری ( سفید رو ) و میوه فروشی حاجی اقا حسن مسعودی نژاد و فروشگاه لوازم خانگی افتادگان و عطر فروشی وصحافی و چراغ سازی   اقا هاشم هاشمیان بود .

ادامه ی مسیر حرکت در بازار  سوراخی بود که بازار را به کوچه ی ملاها وصل می کرد .

مغازه  سلمونی استاد ... کم باف (حسامی )روی این سوراخ ساخته شده بود او مرد مهربانی بود مو های سرمان را طوری می کند که ما متوجه نمی شدیم یک روز به او گفتم استاد ... کارت اساس نداره او با تعجب گفت چرا گفتم هر چه سر ما رادرست می کنی بعد از مدتی مثل اول است او خندید و گفت ....

ادامه ی بازار دست دیگر بازار می شود بعد از کوچه ی زیر دلاکی :

مغازه ی لحاف دوزی حاجی فتح الله حقیقیان بود کارش گرم کردن مردم روی تشک و زیر لحاف بود .

بعد مغازه علی اکند بود او نقاش نقشه های قالی دست باف بود پیش خونی هم داشت که خرط پرط های بزازی و خرازی و بازی کنه ی ( اسباب بازی) بچه ها را می فروخت چند بار می خواستنداو را دستگیر کنند چون برای او مرتب گزارش به پاسگاه می رفت که علی اکن با بچه هایش در مغازه برای مردم نقشه می کشد مامورین که برای دستگیری علی اکن می امدند می دیدند بنده خدا نقشه قالی می کشد واز این راه امرا معاش می کند سر خورده بر می گشتند.

  بعد خیاطی آقا محمد حقیقیان بود .

بعد مغازه میوه فروشی ساطع بود میوه فروشی بزرگ با انواع میوه های روز خودش با آقا رضا این مقازه را اداره می کردن بعد هم ارث به عباس ساطع رسید و ادامه دهنده راه انها شد.

بعد مغازه قصابی بود که افرادی مختلفی ان را اداره می کردند فعولی – کاظمی و...بعد مغازه کبابی بود بعد باربند و زمینی بایر با ساختمان مخروبه منزل ارباب حبیب اعظمیان و بعد کوچه دراز  از ناحیه دست چپ بار انداز میدان :

بازار بقال زاده بود روبروی بازار ساطع و کوچکتر با کار بری متفاوت بود .

مسجد میدان با ابخوری و دست شو ئی های آن و در کنار آن رنگرزی خامه ی فرش دست باف حاجی عباس باقری و میوه فروشی و فروش اغذیه دام و طیور محمد بقال در این بازار بود.

محمد بقال در تلقیح الاغ های کشاورزان با الاغ خوش سو نری که داشت فعالیت خوبی داشت.

  در جوار بازار بقال زاده آب انبار محله ی توی ده و زورخانه و حسینیه توده قرار داشت .

زور خانه اصلی محله زیر حسینیه بوده و محل زرو خانه فعلی زمانی محل سرویس دستشو یی ها  یا حوز خانه مسجدمیدان بوده است سرویس های ان زمان به جای شیر و شلینگ و مایع  دارای دستک هایی بود که بعد از رفع حاجت کشان کشان روی دستک ها می نشستند و خود را میشستند یعنی طهارت می گرفتند

(دستک جوی آبی است که بیش از اندازه کر آب می گرفته  و کر بودن آن دلیل بر پاک بودن آن بوده است )

در امتداد بازار بقال زاده ، بازار صباغی بود  و مغازه ی فروش داروی گیاهی و خوار بار فروشی ُُ آقا اسدالله صدیقیان و ماست بندی حسین کم باف ( محدث ) و نانوایی سنگکی شاطر جواد جلو داریان و لبنیاتی آقا رضا صابری در آن قرار داشت.

کارخانه های شعر بافی در این محل باعث شده بوده که امحله توی ده  به قطب تجاری و اقتصادی آران وبیدگل تبدیل شود حضور تجار و کار خانه داران و گردش مالی بالا در این محل منجر به اولین بانک شهرستان در بازار گردید بانک ایرانشهر (تجارت ) و بانک اصفهان ( صادرات ) اول در بازار در معازه های روبروی کوچه دراز افتتاح شده و بعد در محل کنونی میدان شهدا انتقال یافته است

محله توی ده دارای چند رخت شور خانه بود که اهل محل لبلس های خود را در انجا می شستند

 

مجموعه این بازارها که در امتداد هم بودند مثل رشته کوههای زا گرس اما مسقف  مشاغل:

نانوایی سفید رو /عطاری/فرش دانه و مواد غذایی دام و طیور / میوه فروشی /صحافی/شیلونگری/سماورسازی / کلید سازی /فروشگاه لوازم خانگی /ذلاکی/لحافدوزی/خیاطی/نانوایی سنگکی/قصابی گوسفندی/ قصابی گوساله/کبابی /مسگری / سفیدگری /ماست بندی /فالوده وبستنی فروشی/لبنیاتی /خوارو بار فروشی / بزازی/خرط پرت فروشی/دندانه بندی / بانک تجارت / بانک صادرات  / چله کشی/ عصاری/روغن کشی

را در خود جای داده بود این محل فول و فول بود

این مجموعه ی کامل را خدائیش در کدام فروشگاه زنجیره ای در کل دنیا می توان پیدا کرد  ما در دهه ی 45 تا55 صاحب این گونه مجموعه ها بوده ایم با این عظمت و کاملی و محیطی عاطفی که کامل کامل بوده و بر طرف کننده تمام نیاز های مردم محله و محله های اطراف بود .البته محله های دیگر هم این گونه مجموعه ها را برای بر طرف کردن نیاز های مردم محل خود داشتند بدون ترافیک و مزاحمت برای دیگران و همسایه ها محیطی تجاری مذهبی فرهنگی اقتصادی همه در یک جا جمع شده بود به محیطی سقف دار امن در زمستان گرم و در تابستان سرد بود اما متاسفانه ما و کسانی که مسئول امور خدمت به مردم در شهرداری و حفظ اثار گذ شته  در  بیدگل هستند  نه تنها قدر این گونه محل ها را ندانستیم بلکه انها را  تحت عنوان خدمتی صادقانه تر تخریب کردیم   بدون انکه جایگزینی هم سنگ برای ان در نظر بگیریم ......

    چون نمی خواهم وارد بحث های سیاسی شوم پس ترمز تر مز

در پست های بعدی نقشه دست کش محله توی ده را خواهم نوشت برای مقایسه بودن ها در قبل و حال